راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

از غضنفر پرسیدن:

چرا تو با این همه هنر لس آنجلس نمیری ؟

گفت: آخه خانوم شب خیز برام آبرو نگذاشته ؟

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ساعت٦:٥٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

شاید خیلی از داستانها تکراری شده باشه

ولی هنوز هم همان مشکلات در جامعه هست

چرا مشکلات و اشتباهات تکراری ما را به خودمان نمی آورد ؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ساعت٦:٤٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

نمیدانم در کدامین طلوع و یا در کدامین غروب خواهم مرد

ولی میخواهم تا آخرین لحظه با شادی  زندگی کنم.

 

تابلوی نقاشی مادر و دختر


 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت٥:٠٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

خدایا

قلب مرا بگیر

و بجای آن قلب خود را

به من عطا کن.

خدایا

به من بیاموز ،

اگر میخواهم دنیا را تغییر دهم 

باید خودم را دگرگون کنم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت٤:٢٢ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

خدا یا

راهی نمی‌بینم

آینده پنهان است

اما مهم نیست

همین کافی است

که تو مرا می‌بینی

و من تو را .

                                                (واسوانی)

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

از صمد بهرنگی قسمت آخر


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت۳:٥٥ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()