راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

رویا خیلی دوستت دارم

سلام

نمیدونم کجا و کی از هم جدا شدیم و چطور شد ؟

امروز حتی تصویرت هم در یادم نیست . حدود 10سالی هست که از هم دوریم و توی این ده سال حتی یک بارهم سراغم را نگرفتی.

میدونم مقصرم نباید اینهمه مدت از تو غافل میشدم. باورکن همش به خاطر کار و مشغله کاری بود. خودت خوب میدونی که باید کاری پیدا میکردم و برای شروع زندگی جدید آماده می‌شدم ، مگه همیشه اینو نمی‌خواستی، زندگی بهتر و رفاه و در آمد بیشتر و .... .

رویا جان یادت هست توی بچگی چقدر به من قوت قلب میدادی و حضورت باعث حرکت و اشتیاق من به پیشرفت بود ، بزرگتر که شدم با تو پیمان بستم که هرگز تو را تنها نگذارم و تمام لحظاتم را در کنار تو شادتر کنم .

این اتفاق کی افتاد؟

نمی‌دونم !

تــوی دبیرستان بود که درگیر کنکور و دانشگاه شدم یا تــوی دانشگاه که به فکر شغل و زندگی آینده بودم یا تــوی کوچه پس کوچه‌های زندگی که پر بود از غصه‌ها و قصه‌ها . یادم نیست ولی وقتی به خودم آمدم دیگر کنارم نبودی و بال‌وپر و شجاعت ریسک نداشتم ، چون موفقیت‌ها و پیروزی‌های بزرگ با رویاهای بزرگ ساخته میشوند.

میدونم، وقتی که بچه هستیم نگرانی آینده را نداریم فرصت با تو بودن و به تو رسیدن بیشتراست و تو ما را هدایت مکنی ، هرچه پا به سن میگذاریم کم‌کم چیزهایی که به نظر مهمتر می‌آید جای تو را میگیرد.

رویا خیلی دوستت دارم.

اما می‌دانم اگر قرار است که روحم بزرگ و پیروز شود بازهم باید به تو نزدیک شوم، مثل کودکی و به ندای قلبم گوش کنم که تو آنرا هدایت و تنظیم میکنی که تو هدیه خداوندی به ضمیر ناخودآگاهم .

 پس دوستتدارم ، رویا پیش من بیا و دوباره با من باش تا با چشمان تو ببینم و با راهنمایی تو راه را بپیمایم .

 

         کیوان 87               

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت۱:٥٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

تا امروز توی ده شلمرود           حسنی تنها نبود

اما حالا با رفتن استاد منوچهراحترامی،حسنی یتیم شد، دیگر پدر ندارد.

بچگی من و بچه های ایران دیگر روی پیشخوان روزنامه فروشی ها و کتابفروشیها کتابهای حسنی را نمی بینند.

چون خالق حسنی درگذشت.

حسنی که باعث شادی بچگی من بود امروز غمگین است، وبچگی من محزون .

یاد و خاطره مرحوم استاد احترامی محترم باد.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت۱۱:۱٥ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

رسومی هستن که بسیار لذت بخشه

مثل هدیه دادن وهدیه گرفتن

فرق نمیکنه اسمش چی باشه

تولد . عید . ولنتاین

ولی قشنگه 

همه دوست دارن

شما چطور؟

ما اسمش رو میذاریم

روز مهرورزی

راستی برای عزیزترینهات چی گرفتی؟

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت٤:٠٠ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

دوست دارید فرشته‌ی کوچیک زندگیتون دختر باشه یا پسر؟

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت۳:٠٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

     خود باوری

صبح که نادر از خواب برخواست و خود را در آئینه دید ، باور نمی کرد ، او همان نادری باشد که همه اهل محل روزی روی او حساب می کردند ، او را جوانی فعال و با نشاط معرفی میکردند ، به همه کمک میکرد و همه مادران آرزو داشتند پسری مثل او داشته باشند.

از کجا شروع شد ، یک شوخی دوستانه ، بچه های محل نمی دانند که و چگونه شروع شد ولی نادر دقیقا بیاد داشت که یکی از دوستانش که خیلی هم با او صمیمی بود به علت یک حرکت اشتباه که شاید همه انجام میدهند ، به او لقب نادر پپه را داد ، آن روز  برای آنکه به او نگویند بچه ننه فقط خندید و از همان روز گاهی به شوخی به او نادر پپه میگفتند ، آرام آرام این صفت تبدیل به شخصیت نادر شد و نادر توانایی های خود را یکی یکی از دست داد ، ضعیف و ناتوان شد، حتی نمیتوانست درست راه برود و نصمیم بگیرد و این صفت برازنده او شد .

آن روز صبح وقتی خود را در آئینه دید با آن وضع و احوال از خودش بدش آمد ، گفت که دیگر حاضر نیست ادامه بدهد و میخواهد تغییر کند . از کجا شروع کند و چگونه ؟

دست و روی خود را شست . چشمانش جدی و درخشان شده بود ، از منزل خارج شد ، به سر کوچه نرسیده بود که قاسم همکلاسی سابق و  رفیق دوران  تحصیلاتش را دید . قاسم آدمی شوخ طبع  و لوده بود رو به نادر کرد و گفت : سلام ، نادر پپه .

نادر روبروی او ایستاد ، در چشمانش نگاه کرد و خیلی جدی گفت : دیگر هرگز این را نگو .

قاسم باور نکرده بود و گمان میبرد ، نادر هوایی شده است و خیلی زود دوباره آرام میشود به شوخی او را هل داد و گفت برو کنار پپه و خندید .

این بار نادر از جای خود بلند شد و سیلی محکمی به قاسم زد . چنان که صدای ان در تمام محله پیچید و همان روز همه فهمیدند که دیگراین نادر ، آن نادر نیست .

چند سال از این ماجرا میگذشت و همه خاطره ی گذشته نادر را به فراموشی سپرده بودند .

امروز نادر را به نادر خان میشناختند ، فردی موفق و ثروتمند که قابل احترام بود و همه روی او حساب میکردند .       

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت٥:۱٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

هر خصلت خوبی را از کودکی به فرزندمان بیاموزیم

تا در بزرگسالی از آن استفاده کند‌

چیزی که در بچگی آموخته میشه بهتر و بیشتر میمونه

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت٤:٥۳ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()