راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

 

life is like a piano …white keys for happiness and black keys for sorrow . only when you play the white & black keys together, u hear the  music of  life .                           

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ساعت۳:۱٢ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

هرکاری هر چقدر سخت باشد وقتی به طرفش بروی و با آن دست و پنجه نرم کنی آسان میشود

پروانه های تشنه هر روز سحر برای نوشیدن شبنم بیدار میشوند.

زندگی رستوران سلف سرویس است .

امید وار و مطمئن به فردا بی‌اندیشید.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت٧:۳۱ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد برای آن است که

شما چیز زیادی از آن نمی خواهید


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

داستانهای آقای عزیز   از کیوان 

خواهشمندم جهت استفاده از مطالب  ذکر منبع و نویسنده فراموش نشود


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت٥:۳٦ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

قسمت سوم              از  صمد بهرنگی


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت٥:٢٩ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()




ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت٦:٤٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 ****

گلچین روزگار!

یکی از علاقه مندان شیوانا نزد او آمد و از او در امر ازدواج دخترش مشورت خواست. او گفت:" دختری دارم در کمال وجاهت و زیبایی که حسن و کمال و حجب و حیای او شهره است. پسر برادرم شخصی است لاابالی که در نوشیدن مسکرات و مشروبات الکلی افراط می کند. برادرم پیشنهاد کرده است تا دخترم را به او بدهم تا مگر پسرش بعد از ازدواج سرش به سنگ بخورد و سربراه شود و به سامان برسد. اما چیزی ته دلم به اینکار راضی نیست. بگوئید چه کنم!؟"

شیوانا به گوشه باغچه اشاره کرد و گفت:" چند ماه پیش در اینجا بوته های کدو کاشتیم. بعضی از بوته ها زودتر سرزدند و در نتیجه رشد کردند و روی بوته های مجاور خود سایه انداختند. به مرور زمان بوته هایی که دیرتر سرزدند و کمتر رشد کردند به خاطر ندیدن نور خورشید ضعیف شدند و همانگونه که می بینی در حال از بین رفتن اند. این بوته های ضعیف خودبه خود به خاطر جبر طبیعت و قانون کاینات از بین خواهند رفت و بوته های قدرتمند همچنان به رشد خود ادامه خواهند داد. "

در این هنگام شیوانا ساکت شد و هیچ نگفت. پدر دختر هاج و واج پرسید:" اما این به ازدواج دختر من چه ربطی دارد؟"

شیوانا لبخندی زد و دست مرد را  گرفت و او را به کنار رودخانه برد. در چند متری ساحل رودخانه شن و ماسه ها را کنار زد و تخم های لاک پشت را نشان داد و گفت:" دیر یا زود بچه لاک پشت ها از این تخم ها بیرون خواهند آمد و خودشان را باید کشان کشان به آب رودخانه برسانند. اگر دیر دنیا بیایند و یا آنقدر ضعیف باشند که نتوانند خود را به موقع به آب برسانند. از گرسنگی و ضعف تلف خواهند شد یا خوراک پرندگان وحیوانات دیگر می شوند.

پدر دختر دوباره مات و مبهوت به شیوانا گفت:" اینها چه ربطی به ازدواج دختر من دارد؟"

شیوانا پاسخ داد:" اگر دختر تو واقعا شخصی کامل و زیبا و سالم است و مشکلی ندارد ، پس این توانایی را دارد که نسلی پاکیزه و قوی و سالم را بوجود آورد و زندگی خوش و راحتی داشته باشد. آن پسر حتی اگر بچه برادر تو هم باشد ، مسیر زندگی اشتباهی را برای خودش انتخاب کرده است. او اگر دیر بجنبد به ناچار دست روزگار مثل آن بوته ضعیف کدو و یا تخم های ضعیف لاک پشت ، سرنوشتی دیگر را برای او رقم خواهد زد. توحق نداری به خاطر بوته ها و لاک پشت های ضعیف ، بوته ها و لاک پشت های سالم و قوی را در زندگی دچار مشکل کنی. دخترت را به شخصی مانند خودش بده و بگذار چرخ کاینات خودش نسل قدرتمند آینده را گلچین کند."

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت٤:٠٢ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

دو
سالها می گذشت و دختر پادشاه هر روز و هر سال خودپسندتر از پیش می شد، محل سگ به کسی نمی گذاشت. چنان که وقتی هفده هیجده ساله شد، امر کرد که هیچکس حق ندارد به او نگاه کند و بدن پاک او را با نگاهش کثیف کند. اگر کسی از کلفتها و نوکرها اشتباهی نگاهی به او می کرد حسابی شلاق می خورد و اگر لب از لب باز می کرد و حرفی می گفت، زنده زنده می انداختندش جلو گرگهای گرسنه که دختر پادشاه برای تفریح خودش توی باغ نگهشان می داشت. پادشاه دخترش را به خاطر همین کارهایش خیلی دوست داشت. همیشه به دخترش می گفت: دخترم، تو داری از خود من تقلید می کنی. ازت خوشم می آید.
دختر پادشاه چنان شده بود که همیشه تنها توی باغ گردش می کرد و با کسی حرف نمی زد. می گفت که کسی لیاقت حرف زدن با مرا ندارد. دو تا استخر بزرگ هم وسط باغ درست کرده بودند که همیشه یکی پر شیر تازه بود و دیگری پر گلاب و عطر گل سرخ و یاسمن و اینها. دو تا کلفت جوان وظیفه داشتند سر ساعت معینی سرشان را پایین بیندازند و همانطور تا لب استخر بیایند تا دختر از استخر شیر بیرون بیاید و توی استخر گلاب برود و بیرون بیاید و خود را در حوله بپیچد. کلفتها حق نداشتند دست به بدن او بزنند. اگر حتی نوک انگشت کسی به پوست و موی او می خورد، همان روز دست جلادها سپرده می شد که انگشتش یا دستش بریده شود.
دختر پادشاه اینقدر دیگران را از خود دور می کرد که تنهای تنها می ماند و نمی دانست چگونه وقت بگذراند. از پروانه گرفتن و گل چیدن و شستشوی توی شیر و گلاب و اسباب بازی و خوردن و نوشیدن و تماشای گرگها هم سیر شده بود. ناچار بیشتر وقتها می خوابید. همیشه هم قوچ علی را خواب می دید. قوچ علی می آمد با دختر پادشاه بازی کند. دختر اولش خوشحال می شد. ناگهان یادش می آمد که دختر پادشاه است و با دیگران خیلی فرق دارد. آنوقت یادش می آمد که دختر پادشاه است و با دیگران خیلی فرق دارد. آنوقت قیافه می گرفت و قوچ علی را از خود دور می کرد. اما قوچ علی ول نمی کرد. می خواست دست او را بگیرد. دختر زور می زد که دستش را بدزدد. اما آخرش وا می داد و قوچ علی می توانست دست او را بگیرد و دوتایی شروع می کردند به بازی و جست و خیز و پروانه گرفتن. وسط بازی قوچ علی می گفت: شاهزاده خانم. من عاشق شما هستم. خواهش می کنم وقتی من هم مثل تو بزرگ شدم، زن من بشوید.
در اینجا باز دختر پادشاه یادش می آمد که دختر پادشاه است و قوچ علی را سیلی می زد و داد و بیداد می کرد. قوچ علی را می سپرد دست جلادها و ناگهان به صدای فریاد خودش از خواب می پرید...
همیشه این خواب را می دید. نمی توانست همبازی دیگری را خواب ببیند. تازه قوچ علی را هم با همان سن و سال و سر و وضع کودکی خواب می دید.
دختر پادشاه خواستگار هم داشت. چند شاهزاده از مملکتهای دور به خواستگاریش آمده بودند، اما او ندیده ردشان کرده بود که من غیر از خودم کسی را دوست ندارم.

سه
روزی دختر پادشاه توی استخر شستشو می کرد. کبوتری آمد نشست روی درخت انار لب استخر و گفت: ای دختر زیبا، تو چه بدن قشنگی داری! من عاشق تو شدم. خواهش می کنم از توی شیر بیا بیرون تا خوب تماشایت کنم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت۳:٥۳ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

بیاید یاد بگیریم که در زندگی همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خودش رها کنیم و در هر لحظه فقط به خاطر همان لحظه بیندیشیم . اگر غیر از این عمل کنیم به مرور زمان حجم خاطراتی که با خود یدک می کشیم ، آنقدر زیاد می شود که دیگر حتی فرصت یک لحظه تماشای زیبایی طبیعت را نخواهیم داشت .

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت۳:۳۳ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 

داستانهای معاون عزیز

علت تاخیر ورود شما چیه؟

قلی دانش آموز سال دوم  است و تا انجا که یادش می آید هیچ سالی بدون تاخیر ورود به مدرسه نرفته است . بچه‌ای خجالتی ،کم حرف و تودار است . از دعوا و داد و فریاد میترسد.

 

قلی دیگر از اینکه صبح ها با قیافه اخموی معاون مدرسه روبرو بشه، خسته شده بود.

مگر میشد علت تاخیر ورود هر روز خود را توضیح بده .

برای آنکه پدر و مادرش متوجه نشن که بعلت خوابهای وحشتناک شبانه در جای خود ادرار میکنه، صبح اول وقت مجبور بود، ملحفه و لباس خود را بشوره. حمام بره و ... خوب ! آیا میتوانه با این همه کار به موقع هم در مدرسه حاضربشه .

چه کسی باور میکنه ! علت تاخیر هر روز  قلی چنین دلیل خجالت آوری باشه؟

تازه ! باعث آن هم خود معاون مدرسه است که هرشب به خواب قلی میآد ، با خشونت می گه ؛

معاون : پسر چند بار بگم تا دیر وقت نشین پای کامپیوتر بازی کن و یا ماهواره نگاه کن .

خوب ، مردانه بگید؛ شما باشید جایتان را خیس نمی کنید .

یک روز صبح قلی که به مدرسه آمد ، معاون هنوز نیامده بود . مراسم صبحگاه که تموم شد . آقای عزیز معاون مدرسه از در وارد شد . قلی که یک سال به دنبال چنین فرصتی بود تا بگه که آقا دیدی شما هم آره !  جلو رفت و گفت : آقا اجازه ! شما هم ؟

به نظر شما علت دیر آمدن آقای معاون چی بود؟

..................................

کیوان 22/2/86

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

ذهن شما سرچشمه ثروت ، فقر ، شادی و غم است

به هر چه فکر کنید همان را در زندگی خود نمایان میسازید

فکر فقیرانه گناه است و پاداش کناه رنج و محنت خواهد بود.

                                                                               کیوان

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت٩:٢۳ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

ادامه داستان افسانه محبت از صمد بهرنگی

 

اما هنوز حرفش تمام نشده بود که دختر پادشاه کشیده ی محکمی زد بیخ گوشش و داد زد: نوکر بی سر و پا، تو چه حق داری عاشق من بشوی؟ مگر یادت رفته من یک شاهزاده خانمم و تو نوکر منی؟ تو لیاقت دربانی سگ مرا هم نداری. توله سگ!.. گم شو از پیش چشمم!.. برو کلفتهایم را بگو بیایند مرا ببرند، ترا هم بیرون کنند که دیگر نمی خواهم چشم کثیفت مرا ببیند.
قوچ علی گذاشت رفت و کلفتها را خبر کرد، کلفتها با تخت روان آمدند دیدند دختر پادشاه بیهوش افتاده. ریختند بر سر قوچ علی که پسر، دختر پادشاه را چکار کردی. قوچ علی گفت: من هیچکارش نکردم. خودش عصبانی شد، مرا زد و بیهوش شد. به کی به کی قسم!
اما کی باور می کرد. گلاب و شربت آوردند، حال دختر را جا آوردند گذاشتندش روی تخت روان و بردند به قصرش. دختر پادشاه امر کرد: به پدرم بگویید گوش این نوکر نمک نشناس کثیف را بگیرند، مثل سگ از قصر بیرون کنند. نمی خواهم چشمهای کثیفش مرا ببیند.
پادشاه امر کرد قوچ علی را همان دقیقه، راستی هم مثل سگ بیرون کردند. دختر پادشاه چند روزی مریض شد. هر روز چند تا حکیم بالای سرش کشیک می دادند. آخرش خودش گفت که دیگر خوب شده و حکیمها را مرخص کرد.

دو
سالها می گذشت و دختر پادشاه هر روز و هر سال خودپسندتر از پیش می شد، محل سگ به کسی نمی گذاشت. چنان که وقتی هفده هیجده ساله شد، امر کرد که هیچکس حق ندارد به او نگاه کند و بدن پاک او را با نگاهش کثیف کند.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت٧:٢٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

خواهشمندم برای استفاده از این مطلب ذکر نام نویسنده و وبلاگ من فراموش نشود.


نامه کودک غزه به کودک اورشلیم

موشه‌ی عزیز

سلام

محبت کرده بودی توپت را در حیاط ما انداختی . من هم در پاسخ موشکم رابرایت فرستادم

خبر ورودتان که رسید از خوشحالی مقدمتان را با شاخه شاخه گلهای مین -مین باران کردم

اکنون که رفتی از غم رفتنت خاک غزه بر سرمان شد . از مادرم سراغ پدر را که گرفتم گفت:

بزرگ که شدی این نامه را همراه یک هدیه بمب ساعتی برای دوستانمان در اورشلیم ببر و سراغ پدرت را بگیر .

                                                تا آن روز

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت٦:٤٩ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

هر روز یک گنج در خود نهان دارد باید گشت و گنج آن روز را کشف کرد.

بدون خستگی - بدون یاس و بدون عقب نشینی

هرچیز در خود گنجی دارد   باید گنج ها را جست تا در روزها و جاهای دیگر از آنها استفاده کرد .

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت۸:٥٧ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()