راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

 

بوسه‌ی جاودانه

ای مرگ از آن لبان خاموش                            یک بوسه‌ی جاودانه می‌خواهم

پیرمرد در اطاق کارش بر پشتی تکیه زده بود و در حسرت ایام از دست رفته جوانی به شمع خیالش چشم دوخته بود، ایامی که با حرارت وشعف خاص و پایان ناپذیری به دنبال تغییر جهان و رسیدن به آرمانها ، در تکاپو بود و امروز جز خاطره‌ای به نظر نمی رسید . با خود اندیشید که اگر آن ایام و آن نیروی جوانی را صرف تغییر ، تغییر ناپذیر ها نمیکرد و فقط به تربیت یک نفر همسو و همفکر خود می پرداخت ، امروز را تنها و در حسرت ، در این  اطاق دراندشت که جز مراجعین کاری کسی را با آن کاری نیست ، به سر نمی برد.

به یاد استادش ، پیرمرادش افتاد ، او همیشه میگفت : یکی مرد کاری به از صد هزار

به یاد آورد که در واپسین دقایق زندگی استاد چهار شاگرد و مرید در اطرافش بودند، افرادی که استاد نه تنها برای تغییرشان تلاشی نکرد حتی برای نگهداشتنشان هم عملی انجام نداد .

پیرمرد به ریش سهید وبلندش دستی کشید ، فرشته‌ای با بالهای نقره‌ای و داس طلایی در پیش رویش ایستاده بود ، پیرمرد پرسید:  آیا فرصتی دارم؟

-         یک فرصت .

-         میخواهم اجازه بدهید لبهایتان را ببوسم.

-         من هم برای انجام همین کار اینجا هستم .

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٥ساعت۸:٤٧ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

در باره طول عمر لقمان روایات متعدد است . برخی آن را دویست سال برخی هزار سال و در گلستان سعدی روایت شده :

سه هزار سال عمر داشت . چون عمرش به آخر رسید ملک الموت او را دید در میان نیستان نشسته ، زنبیل می بافت .

ملک الموت گفت : ای لقمان ! سه هزار سال عمر یافتی ، چرا خانه‌ای نساختی ؟

گفت : ابله ، کسی که چون تویی در پی او بود ، او را پروای خانه ساختن باشد. 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ساعت٤:٢٠ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()