راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

روباه خسته از حمله سگهای مزرعه سیب در شب  قبل که باعث شده بود گوش چپ و دمش را از دست بدهد  به سمت جنگل سبز میدوید. کلاغ زاغی که او را دراین وضعیت دید سریع پر کشید و به جنگل که رسید شروع به فریاد زدن کرد ، گرگ که در نزدیکی ورودی جنگل بود پرسید : چه خبره داد میزنی . کلاغ ماجرای قیافه روباه را تعریف کرد و رفت گرگ که به عادت همیشه انتظار روباه رو میکشید با دیدن او که دست خالی و زخمی برگشته بود از پشت درخت بیرون اومد و با تمسخر گفت : میبینم که  لقمه شب قبل کمی بزرگ بوده و باعث زحمتت شده  . انگار دم و گوش، بریده شدی .

روباه که نمیخواست از رقیب دیرینه عقب بیافته ، کمی فکر کرد و ژستی گرفت و با اعتماد به نفس مثال زدنی راهش رو گرفت که بره ولی در حال رفتن برگشت روبروی گرگ ایستاد و گفت : واقعا که من تابحال فکر میکردم بهترین دوست من باهوش و آگاهه تو از مدلهای روز دنیا خبر نداری . این آخرین مدل آرایش دم و گوش توی جنگل کاجه -میدونی . به غیر از زیبایی مزیتهای دیگری هم داره . اولا هیچ سگی نمیتونه دمت رو بگیره وگیرت بیاندازه- دوما "  نمیتونه گوش تو رو بگیره و زمینت بزنه  . گرگ  به حرفهای روباه گوش میداد ولی باور نمیکرد . روباه متوجه ناباوری گرگ شد .گفت خوب اگه باور نداری فرداصبح بیا تا باهم به جنگل کاج  بریم و از نزدیک ببین که همه حیوانات گوش ودم خود را به این شکل آرایش کردند .

گرگ تمام شب رو زیر نور ماه نشسته بود و به آسمون نگاه میکرد و با خود فکرد میکرد اگر فردا به جنگل کاج بروند و همه ببینند که او از مدل روز جنگل بی خبر بوده به او امل و عقب افتاده میگن و مسخرش میکنند . تا صبح خوابش نبرد . راه افتاد تا خودش رو خسته کنه  بلکه خوابش بره . رفت و رفت تا ناگهان خود را در مزرعه سیب دید . از صدای سگها به خودش اومد  ولی  دیگه دیر شده بود به خودش لعنت فرستاد که چرا زودتر از این به حرف روباه گوش نکرد و دم و گوشش را مدل روز نکرده بود تا در این لحظه بتونه از اون استفاده کنه . گرگ خسته و درمانده  میدوید و سگها هر لحظه به او نزدیک و نزدیکتر میشدند . گرگ با خودش فکر کرد که اگه به سمت جنگل برود از صدای سگها حیوانات جنگل متوجه ماجرا میشوند پس به سمت دشت گریخت و در این فاصله سگها به او حمله کردند و دم و گوش او را کندند گرگ به هر زحمتی بود از چنگ سگها فرار کرد و به جنگل رسید. هوا کم کم روشن میشد که گرگ وارد جنگل شد روباه که برای شکار بیرون آمده بود با دیدن گرگ در این حال و روز به او تبریک گفت : میبینم که به حرفم گوش کردی و از الگوی جدید پیروی کردی . حلا بیا تلاش کنیم همه حیوانات را با این زندگی جدید و مدرن آشنا کنیم تا دیگر تنها نباشیم .  

                                       کیوان (حمیدرضا کاظمی)  12/11/87

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت۱٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

روز 28 تیر سالگرد درگذشت شادروان خسرو شکیبایی بود

هنرمندی که با اجرای زیبا و به یاد ماندنی در فیلمها و سریالها خانه ای سبز ساخت و ما را با اتوبوس شب به دیار هامون برد یاد و خاطره اش گرامی

روحش شاد 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت۸:٥٩ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()