راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

   یعنی شما جوون نبودید؟

 

آخرین روز حضور در امتحانات خرداد بود ، سلمان خودش را برای تعطیلات آماده کرده بود، معاون مدرسه از در وارد شد و هنگام عبور از مقابل بچه‌هایی که سرگرم مطالعه و تبادل اطلاعات بودند ، رو به سلمان کرد وگفت: (( آقای یزدان نژاد شما با این آرایش مو نمی توانید در جلسه‌ی امتحان شرکت کنید.))

 سلمان انگار دنیا را روی سرش خراب کردند ، بلند شد و با تندی گفت : خوب ، روز آخره!

آقاب عزیز جواب داد: روز اول وآخر نداره ! حضور در مدرسه با لباس ساده و آرایش مو و ریش ساده است . هروقت هم که باشه مهم نیست و راهش را گرفت و رفت .

درست دو ماه پیش بود که پدرش به او گفته بود ، مواظب دوستانی که انتخاب کردی باش ، داری تغییر میکنی وسلمان خیلی جدی گفته بود ؛ شما اشتباه می کنید، من مشکل نخواهم داشت .  

حالا تغییر کرده بود، درسش ضعیف شده بود و مدام دنبال تقلید از مدل مو و لباس دوستای جدیدش بود ، دیگر حتی به کنکور و دانشگاه فکر نمیکرد.

سلمان گم شده بود ، پدر و مادر هرچه تلاش میکردند او را به خود بیاورند ، نتیجه نداشت . حلا دیگه فقط نام سلمان یزدان نژاد را با خود یدک میکشید . سلمانی که همیشه دنبال رتبه بهتر بود ، خوش تیپ و سنگین لباس می‌پوشید و توی فامیل زبانزد بود ،

حالا دور سرش را تراشیده بود و وسط سرش را مانند تاج خروس بلند کرده بود.

آقای عزیز با خود فکر کرد ؛ خروس از او زیبا‌تر است .

امتحان شروع سده بود وسلمان با اعصاب خرد و نگران ، بیرون سالن راه می رفت .

آقای هویدا دبیر ریاضی به او نزدیک شد و گفت : پسرم وقتی میدانستید قوانین مدرسه به شما اجازه نمیدهد  با هر آرایش چهره به مدرسه بیایید. چرا رعایت نکردید تا  برای خودتان نگرانی ایجاد نکنید؟

سلمان : آقا مگه فقط من این شکلی هستم ؟ شما بروید تو سالن ببینید از من بدتر هم هست.

آقای هویدا : خوب ! پسرم ، آیا شخصیت خانوادگی شما هم با هم یکی است؟

سلمان با خود فکر کرد، چند وقت پیش که فامیل دور هم بودند، عموی او به پدرش کفته بود : دادش خوشابحالت با این پسر درسخون و فهمیده ، آدم نگاهش که میکنه لذت می‌بره از وقار و متانتش . اشک در چشمان سلمان حلقه زد ، هفته آینده همه منزل عمو مهمان بودند، فکر کرد ؛ آنجا با دیدنم به پدر چه خواهند گفت .

از آقای هویدا معذرت خواهی کرد، رفت و موهایش را شست و شانه کرد.

آقای هویدا و آقای عزیز در حال گفتگو بودند که سلمان جلو رفت .

آقای عزیز گفت : آقای هویدا شما حق استادی به گردنم دارید، هر تصمیمی بگیرید به روی چشم  و رو به سلمان کرد وگفت :

به خاطر استاد هویدا امروز برو سر جلسه امتحان  ولی تکرار نشه .

سلمان معذرت خواهی و تشکر کرد و درحال رفتن با خودش گفت : (( یعنی در جوانیش اینکارها را نکرده ؟ ))

 

  

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()