راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

گلادیاتور شجاع

هنوز که هنوز است در اعماق وجودمان می‌ترسیم ، زن و مرد ندارد . سوسک ، موش و ... چه فرقی دارد . ترسی که نمیدانیم از کجا شروع شد و نمیدانیم پایانش کجا است . وقتی سوسکی بی‌آزار و بی‌خبر از همه جا وارد اطاقمان می‌شود برای آنکه جلوی دیگران خود را شجاع نشان بدهیم ، دمپایی برمیداریم و زیر مبل ، زیر میز و خلاصه هرکجا که برود تعقیبش میکنیم ولی با فاصله مشخص ، مبادا زیاد نزدیک شویم که به سمتمان بیاید و مجبور به فرار شویم که آبرویمان خواهد رفت . سوسک هم که خبر ندارد با چه گلادیاتور شجاعی روبرو شده است اگر نه بساط خنده دیگران را فراهم میکرد .

القصه امروز از آن روزهای جاویدان بود و گلادیاتور با آرامش خاطر در مستراح نشسته بود که بوی ناخوشایند سوسک به مشامش رسید ، این بوی نامبارک در این زمان مبارک از چه بود که در جلوی خود زرهپوش سیاه را با چشمان ورقلمبیده دید که رجز میخواند ، که ای کاش هرگز نمی‌دید . به ناگه کنترل از دستش خارج شد و شیر آب را باز کرد که به سوسک حمله کند ، شلنگ از دستش رها شد و در فضا به حرکت در آمد . دیگر سوسک از یادش رفت و فقط فکر بستن آب بود با بستن آب فاجعه تازه‌ای به حقیقت پیوست صورت و لباس خیسش حکایت از شکست سنگین در نبردی نابرابر بود .

گلادیاتور شجاع خسته و زخمی بدون حتی وارد آوردن کوچکتری ضربه‌ای به زرهپوش سیاه یارای خروج از آوردگاه را نیز نداشت .

تنها امید گلادیاتور نبودن اعضای خانواده بود که با استفاده از این فرصت مناسب گلادیاتور ما خارج شد و به حمام رفت و با یکدست لباس  تمیز پیروزمندانه به اطاق نشیمن آمد تا منتظر ورود خانواده شود .

بدانید هرگز کسی از این نبرد جز اخبار پیروزی چیزی نخواهد شنید و هرگز آن سوسک ملعون جرات نخواهد کرد که دوباره چنین جسارتی کند .

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت۳:٤۱ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()