راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

صدای بالهای میکاییل را می توان شنید . هنوز شبح پدر بزرگ روبروی قاب عکسش دیده میشود. آیا من خوابم یا در خلسه ؟

یاسمین با صدای پدر به خود آمد : دخترم سحر شده نمازت قضا نشه .

 پدر بزرگ تا سحر برای یاسمین از زیبایی زندگی و عشق ورزیدن به مردم گفته بود، روحانیی که سالها پیش فوت شده بود و حالا جز خاطره‌ای از او باقی نمانده بود . چند پارچه آبادی عاشقش بودند و هنوز که هنوز است به دیدن دایی می‌آیند تا به یاد پدر بزرگ با او دیدار کنند .

دایی هنوز هم بعد سالها روز عید غدیر و دیگر اعیاد به کسانی که به دیدنش می‌آیند به جانشینی از بابا بزرگ اسکناس مهر خورده هدیه میدهد . یاسمین هر سال اسکناسها را جمع میکند و در آلبوم مخصوصش قرار میدهد.

مادر : دخترم ، یاسمین، خواب نمونی ! فرشته‌ها می‌روند تا اعمال رو ثبت کنند . صدای بالها رو نمیشنوی؟

یاسمین به سرعت  بلند شد . دیگه واقعا داشت دیر میشد. وضو گرفت ، سجاده را پهن کرد . سلام که میداد احساس کرد پشت سرش کسی ایستاده است . گفت:  سلام مامان نمازم را خواندم .

سلامی از دوردست ها از انتهای وجودش شنید که در ادامه گفت : من هم نمازت را میبرم ثبت کنم . قبول باشد.

ترس وجودش را فراگرفته بود ، برگشت تا ببیند کیست این موقع شب شوخیش گرفته است . کسی نبود و در کاملا بسته بود.

بلند شد و در را باز کرد ، توی راهرو کسی نبود . از پله‌ها سرازیر شد و به سالن پایین رسید، سالن فقط با نور آباژور کوچک ، روشنایی کمی داشت. انتهای سالن به اتاق خواب مامان و بابا نگاه کرد، کاملاخاموش بود. اما از اتاق کار پدر  نور ضعیفی دیده میشد ، پشت در اتاق ایستاد و آهسته صدا کرد :

 بابا کیوان؛

 پاسخی نشنید .در را باز کرد ، چراغ مطالعه با نور ضعیفی روشن مانده بود و نشان از آن بود که پدر تا سحر کار میکرده است. به میز کار نزدیک شد ، به برگه های دست نوشته پدر نگاه کرد .

 در آخرین سطر نوشته شده بود،

 (( تنها آنهایی‌که باوردارند به حقیقت خواهند رسید ))

از اطاق خارج شد به تختخواب خود بازگشت ، با خود اندیشید؛

به چه چیز باور دارند؟  به کدام حقیقت میرسند ؟        

 صدای بالهای میکاییل شنیده شد . شبح پدربزرگ در مقابل قاب عکس روی دیوار نمایان شد. لبهای شبح حرکت میکرد ، انگار به سختی میخواست اطلاعات مهمی را در آخرین لحظات به یاسمین انتقال دهد. یاسمین با تمام توان برای شنیدن تلاش میکرد .

 صدای بالهای میکاییل نشانی از زمان رفتن شبح بود. پدر بزرگ بسختی به یاسمین فهماند که وظیفه سنگینی برای او در نظر گرفته شده است . یاسمین پرسید :

 چه وظیفه‌ای ؟ کجا ؟ کی ؟

و پدربزرگ فقط توانست به او بفهماند که در مدرسه اسلامی به او خواهند آموخت .  

 

و.......... 

کیوان 19/11/86

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت۳:۳۱ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()