راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

قسمت اول

اتوبان تهران -قم

لاین وسط اتوبوس اسکانیا‌ی زرد رنگ با سرعت بالا در حال حرکت است .

به هر سواری که میرسد با احترام چراغ میزند وبرای ابراز احساسات بوق میکشد

البته راننده‌های محترم سواری هم در پاسخ به این حرکت انسان دوستانه سریعا جاخالی

میکنند که اتوبوس رد شود .

قسمت دوم

اتوبان تهران -قم

لاین وسط اتوبوس اسکانیا‌ی زرد رنگ با سرعت بالا در حرکت است .

حمید خان در ردیف اول پشت سر شاگرد با آرامش نشسته است و منظره نزدیک

شدن سواری به اتوبوس را نگاه میکند و بلند میگوید .

مرتیکه انگار چشم نداره انقدر چراغ میزنی و بوق باز نمیکشه کنار وقتی بخورن بهش

اونوقت صدتا وکیل وصی پیدا میکنه .

قسمت سوم

اتوبان تهران -قم

لاین وسط اتوبوس اسکانیا با سرعت زیاد در حال حرکت است .

با نزدیک شدت به سواری چراغ میزند ، بوق میزند وقتی راننده سواری کنار نکشید

راننده در حالی که با احتیاط در آینه لاین یک را چک میکند از کنار سواری به گونه‌ای

عبور میکند که میتوانی صدای کشیده شدن لاستیک اتوبوس به آینه سواری را حس

کنی .

قسمت چهارم

لاین وسط سواری پراید به رانندگی حمید خان و با حضور همسر و فرزند کوچکش

در آینه مشاهده میکند که اسکانیا با چنان سرعتی به پشت ماشینش رسیده و چراغ

و بوق میزند که نگو .

و تا میاد عکس العمل نشون بدهد اتوبوس از بغلش رد میشود که حمیدخان احساس

میکند آرنجش لاستیک ماشین را لمس کرد ، بچه از ترس فریاد میکشد و همسرش از

ترس رنگ بر چهره ندارد و  با التماس از حمید میخواهد تا نگه دارد .

در اولین پارکینگ متوقف میشوند هنوز بچه جیغ میزند و همسر در ماشین را باز میکند و

بالا میآورد . حمید از ته دل نفرین و ناسزا را نثار راننده اتوبوس میکند . 

راستی .... ؟

شما چی ؟

راننده اتوبوسید ؟ مسافرید ؟ یا راننده سواری ؟ یا ......؟

به هر حال ........

ما که زود میرسیم تهران به ما چه .

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٧ساعت۱٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()