راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

 در یک اتاق تاریک چهار شمع در حال صحبت کردن با یکدیگر هستند،

شمع اول: من صلح هستم و نمی توانم همیشه روشن باشم
 و خاموش   می شود.

شمع دوم: من ایمان هستم و معلوم نیست تا کی روشن
 باشم و به آرامی خاموش می شود.

شمع سوم: من عشق هستم، کسی ارزش من رو
 نمی دونه، هیچ کس نمیدونه من تو زندگی چه کاربردی دارم و به من اهمیت نمیدن ، و ناگهان خاموش می شود.

کودک دوان دوان وارد اتاق می شود کنار شمع هامی نشیند
 و با گریه میگه:
چرا رفتین؟ چرا منوتنهاگذاشتین؟ چرا خاموش شدین؟
 در این هنگام شمع چهارم میگه :گریه نکن ، ناراحت نباش، تا من روشن هستم تو می تونی اون شمع های دیگه رو روشن کنی
من امید هستم.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()