راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

داستانهای آقای عزیز   از کیوان 

خواهشمندم جهت استفاده از مطالب  ذکر منبع و نویسنده فراموش نشود


داستانهای آقای عزیز

 

امان از غرور

 

میگن ، هر وقت قرار است گوسفند را پوست بکنند، باد میکنند .

اولین باری که این جمله را شنیدم میدونی کی بود . حدود دوره دبیرستان دوم یا سوم بودم ،

آقای عزیز بهم گفت : آرش ، میدونی چرا بچه‌ها هر وقت قراره از تو سوء استفاده کنند اینقدر آرش جان ، آرش جان میگن؟ 

گفتم : شما اینطور فکر میکنید ، اونا همیشه با من رفیق هستند و منو تحویل میگیرند،  ولی توی دلم حرفش رو تایید میکردم .

 چیه ؟ فکردی مغز خر خوردم ،خودم را جلوی معاون مدرسه کوچیک کنم که (( میدونم دارن چاپلوسی میکنن تا منو جلو بندازند )) ، بعد برنمیگرده بهم بگه : خوب تو که میدونی، چرا خودت رو آلت دست اینا میکنی؟  که آخرش هم تو بد بشی .

خوب اینطور نگاهم نکن ؛ من نیاز داشتم بین بچه‌ها کسی بشم .

خوب یادمه ، زنگ تفریح اول تو حیاط بازی میکردیم که با یه دانش آموز بزرگتر از خودم حرفم شد.       

 محمدگفت: مرد نیستی اگر جوابش رو ندی .

  هومن اومد وسط ماجرا که چی شده ؟ ترسیدی ، تو که ادعات میشد که ما اره ، پسرخاله و.....  ، جازدی تو برو من پشتت رو دارم ، نترس پرو میشن . زنگ می‌زنیم برو بچه‌ها بیان ، بیاریمشون پایین ، همه رو مثل ته خیار    بی ارزش میکنم .

ساعت آخر، از در بیرون نرفته زنگ زدم که پسر خاله چندتا از بچه‌ها رو بیاور که میخواهند ما رو بزنند ،  غافل از اینکه اونها هم دوست و رفیق دارند .

بدجور ناغافل و نامردی به ما حمله کردند . به قدری عصبانی بودم که نفهمیدم . کمربندم رو کشیدم و دور سرم می‌چرخاندم که بیا جلو تا حالیت کنم ،  توی همان حال به آقای عزیز گفتم : آقا برو کنار اگر نه میخوره به شما .

با صدای آقای عزیز به خودم آمدم ، گفت : آرش حواست کجاست ؟ با دیدن مامور کلانتری رنگم پرید.

ما که کاری نکرده بودیم یه دعوای ساده بود . در همان حال مادرم هم وارد شد . کمی آرام گرفتم .

آقای عزیز درست میگفت گوسفند را هر وقت قرار است پوست بکنند، باد میکنند .  

    

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت٥:۳٦ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()