راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

     خود باوری

صبح که نادر از خواب برخواست و خود را در آئینه دید ، باور نمی کرد ، او همان نادری باشد که همه اهل محل روزی روی او حساب می کردند ، او را جوانی فعال و با نشاط معرفی میکردند ، به همه کمک میکرد و همه مادران آرزو داشتند پسری مثل او داشته باشند.

از کجا شروع شد ، یک شوخی دوستانه ، بچه های محل نمی دانند که و چگونه شروع شد ولی نادر دقیقا بیاد داشت که یکی از دوستانش که خیلی هم با او صمیمی بود به علت یک حرکت اشتباه که شاید همه انجام میدهند ، به او لقب نادر پپه را داد ، آن روز  برای آنکه به او نگویند بچه ننه فقط خندید و از همان روز گاهی به شوخی به او نادر پپه میگفتند ، آرام آرام این صفت تبدیل به شخصیت نادر شد و نادر توانایی های خود را یکی یکی از دست داد ، ضعیف و ناتوان شد، حتی نمیتوانست درست راه برود و نصمیم بگیرد و این صفت برازنده او شد .

آن روز صبح وقتی خود را در آئینه دید با آن وضع و احوال از خودش بدش آمد ، گفت که دیگر حاضر نیست ادامه بدهد و میخواهد تغییر کند . از کجا شروع کند و چگونه ؟

دست و روی خود را شست . چشمانش جدی و درخشان شده بود ، از منزل خارج شد ، به سر کوچه نرسیده بود که قاسم همکلاسی سابق و  رفیق دوران  تحصیلاتش را دید . قاسم آدمی شوخ طبع  و لوده بود رو به نادر کرد و گفت : سلام ، نادر پپه .

نادر روبروی او ایستاد ، در چشمانش نگاه کرد و خیلی جدی گفت : دیگر هرگز این را نگو .

قاسم باور نکرده بود و گمان میبرد ، نادر هوایی شده است و خیلی زود دوباره آرام میشود به شوخی او را هل داد و گفت برو کنار پپه و خندید .

این بار نادر از جای خود بلند شد و سیلی محکمی به قاسم زد . چنان که صدای ان در تمام محله پیچید و همان روز همه فهمیدند که دیگراین نادر ، آن نادر نیست .

چند سال از این ماجرا میگذشت و همه خاطره ی گذشته نادر را به فراموشی سپرده بودند .

امروز نادر را به نادر خان میشناختند ، فردی موفق و ثروتمند که قابل احترام بود و همه روی او حساب میکردند .       

 


استفاده ازمطالب وبلاگ بدون نام نویسنده و آدرس وبلاگ مجاز نیست.

کیوان

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت٥:۱٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()