راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

قضاوت

 

        کارم که تمام شد احساس آرامش خاصی داشتم . فکرم باز شده بود- به ساعت نگاه کردم - 4.15 دقیقه بود.

 یادم آمد در دو روز گذشته به علت کار زیاد وخستگی نماز ظهرم قضا شد.  خدایا ! اینهمه نعمت به من دادی و من اینقدر خودخواه و بی توجه هستم که برای شکرگزاری کوتاهی می‌کنم .

دو روز پیش بازرس آمده بود. بعد از دیدن تقدیرنامه من که از اداره به جهت انتخاب بهترین طراح سوالات دفاعی آمده بود .

سوال کرد وگفت : شما سابقه جبهه هم دارید ؟   

خیلی خجالت کشیدم ؛ من ، بهترین طراح سوالات دفاعی - دبیر درس دفاعی و معاون هنرستان با 14 سال سابقه .

حالا در مقابل این سوال فقط توانستم بگویم :خیر ، لیاقت ندارم ، وحالا لیاقت شکرگزاری را هم به آسانی از دست می دادم .

شیر آب را بستم و بلند شدم . مقابل دستشویی به آئینه نگاه کردم ؛ اشک در چشمانم حلقه زده بود.

 باورم نمی شد ، ازخجالت بود یا از ترس . زود با آب وضو صورتم را شستم .

 وضوکه گرفتم از در دستشویی  بیرون آمدم ،یکی از بچه ها داشت از مدرسه خارج می شد .

 گفت : آقا ما را هم دعا کنید .

به خودم لرزیدم ، گفتم : اگر قابل باشم ، برگشتم به سمت طبقه بالا ، پشت در نمازخانه صدای مناجات شنیدم، داشت آیه الکرسی می خواند ، صدا آشنا نبود ، گاهی در بین قرائت صدای هق هق گریه هم به گوش میرسید. آرام  طوری که آرامشش به هم نخورد به نمازخانه وارد شدم . باورم نمی‌شد، از پشت و با آن طرز نشستن شک داشتم خودش باشد، او هیچ وقت به نمازخانه نمی رفت ، کسی باور نمی‌کندکه او نمازبخواند ، همیشه برخورد تهاجمی داشت . همه می‌گفتند : نمی تواند خودش را کنترل کند و ادب ندارد ، بعضی می‌گفتند : دروغگوست.

آیا کسی که من در نمازخانه می بینم - با این حال و هوا همان شخص بود ؟   یا همه اشتباه می کردند.

از نمازخانه خارج شدم که متوجه حضورم نشود ، با خودم فکر کردم ، حتما” در جلسه بعد شورای دبیران در مورد برداشت شخصی از بچه ها صحبت می کنم و می گویم که در مورد بچه ها یکطرفه قضاوت نکنیم .        

 

 کیوان 19/10/86

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()