راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

بچه که بودم

سلام و ستاره و سیب ، سکه و سکوت ، سعادت و سبزی صدای بهار 

هفت سین سفره عیدم بود.

بچه که بودم

دلم برای کلاغ پیری که

آخر هیچ قصه‌ای به خونه نمی‌رسید

خیلی میسوخت.

بچه که بودم

همیشه قصه دوست داشتم

قصه برام سرگرمی بود.

بچه که بودم

تنها ترسم این بود که سه شنبه شب آخر سال بارون بیاد

بچه که بودم

مادر بزرگم برام قصه چوپان دروغگو رو میگفت

چوپان دروغگویی که حالا دیگه پیر شده و

هنوز حرفاشو کسی باور نمیکمه

بچه که بودم

بارها قصه مسابقه خرگوش و لاک پشت رو مادر بزرگم برام تعریف کرد

ولی هنوز هم دوست دارم خودم رو خرگوش تصور کنم نه لاک پشت

آخه میگن خرگوش باهش‌تره

راستی خبرداری

لاک پشت هنوز هم هر روز تمرین میکنه

بچه که بودم

ولی دیگه حالا بزرگ شدم

حالا وقتی به آینده نگاه میکنم

میدونم

که بچگی برام فقط یه خاطرس

از شوخی و خنده و دنبال هم دویدن

خاطره دوران دبستان که که آخر کلاس

به دور از دید معلم

میوه می‌خوردیم و

تخمه می‌شکستیم و

شکلات به هم تعادف میکردیم

میدونی کی فهمیدم بزرگ شدم

روزی که برای اولین بار به فکر افتادم

آیندم به خودم بستگی داره

به انتخابم -  نه به شانسم

به تلاشم - نه به کمک دوستانم

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٩ساعت٦:٠٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()