راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

گفتار نیک و پندارنیک و رفتارنیک                نوروز ما یعنی دنیای نیک

وقتی شنیدم کلاه قرمزی می یاد .

 می دونید ، چه فکری کردم؟

چی دلم خواست؟

شما‌، با شنیدن این خبر که طهماسب و جبلی با کلاه قرمزی برمیگردند تا هرشب پیش ما باشن و ما رو به بچگی و بچه‌هامون پیوند بدهند ، چی فکر کردید ؟

هادی و هدی آسمان و ریسمان   قلی و بابا علی آقای روشن سر   بستنی ها ، مدرسه موشها ، الستون و ولستون ، دوندون . همه‌ی عروسکهایی که بچگی خود را با آنها گذراندیم و باعث شادی ما شدند .

استادم توی دانشگاه همیشه میگفت داستان زندگیتون رو بنویسید و بعد اجرا کنید نیایید مثل همه آدمها خاطراتتون رو بنویسید و در آینده حسرتش رو بخورید.

چقدر پدران ما برای آینده خردسالی و کودکی ما داستان داشتند و چقدر برای نوجوانی وجوانی ما برنامه ریزی کردند .

حالا ما چقدر برای آینده خودمان و بچه هایمان داستان زندگی می نویسیم ، به گفته‌ی بچه های سیما کدوم یکی از ما برای زندگیمون ستاریو داریم که اجرا کنیم درست مثل برنامه‌های نود قسمتی ، از مدیری خوشم میاد توی این کار استاد شده ولی اگر فقط برای کار تلویزیون نباشه خیلی عالیه.

عید امسال هم درست مثل پارسال و سالهای قبل است اگر ما تغییر نکرده باشیم . بله، همه چیز از ما شروع میشه پس مرکز همه زندگی خود ما هستیم . دلم برای عروسکهای دوران کودکی و کارتونهایی که بعد از ظهر ها توی برنامه کودک میدیدم تنگ شده ، باورت میشه ؟ تا این لحظه حتی به اونها فکر هم نمی‌کردم ولی حالا، دلم براشون تنگ شده .

برای یوگی ، برای سند باد ، برای همه اون روزهای خوب .........

اما حاضر نیستم به اون دوران برگردم با آنکه دو.ستشان دارم ، دوران بچگیم هم بد نبود اگر مقایسه کنی خیلی هم خوب بود.

خیلی ها وقتی صحبت میشه از جنگ و نداری و کمبود و ........ میگن ولی من ، شاید باور نکنی از آن سختی ها چیز زیادی یادم نمی‌یاد چون دوستشون نداشتم .

ترس ، دلهره ، موشکی که صبح وقتی بلند میشدی بری مدرسه توی خونه همسایه‌ی چند محله ان طرفتر خورده بود و.... نمی‌خواهم بهش فکر کنم .

حتی از اینکه کلاسها تعطیل شد و از تلویزیون درس خواندیم هم خیلی بدم آمد ، حالا که فکر میکنم می‌بینم خیلی از استعدادهای ایران توی اون زمان از بین رفت و شکوفا نشد ولی باز هم بچگی ما هم نکات مثبت زیادی در خود داشت که بهش عشق بورزیم و دوستش داشته باشیم .

با همه نبودنها و کمبودها برای رفتن به شمال چون بنزین کوپنی بود به جای چهار خانواده ، چهار ماشین ، دو تا ماشین میبردیم و کوپن ماشین سه و چهار را خرج میکردیم، تازه اینجوری همه کنار هم بودیم کلی خوش می‌گذشت ، فکرش و بکن توی یک پیکان 59 قهوه‌ای خوشگل چراغ بنزی به جای 5 نفر 7 نفر بودیم بدون احتساب بچه ، توی جاده چالوس حتی نمی‌فهمیدیم کی رسیدیم به رستوران ماهواره و کی رسیدیم به چالوس . همش خنده و شوخی و بخون و بزن ، جاتون خالی بود .

حالا کمتر از این لذتها خبری هست ، زندگی ها مرفه تر شده ولی دلخوشی‌ها کمتر.

عید همه‌تون مبارک           دل همه‌تون  شاد

عیدی برام چی میارین؟  بذار انتخاب کنم ، یه عالمه عکس و خاطره‌ی خوب از جاهایی که رفتین ، هر جا که رفتی توی شهر خودت یا هر شهر دیگه  کوچه ، محله ، خونه ها ، همه با جزئیات مکانی و ساختمانی ، یادت نره کامل میخوام .                                          هنگام تحویل سال یاد تک تک تون هستم و براتون دعا میکنم 

                                                                                                         

     

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ساعت۱٠:٥٧ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()