راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

هوا گرگ و میش بود که به منطقه رسیدیم . کمی سردم شد . علی از ماشین که پیاده میشد متوجه لریزیدن من شده بود، جلوتر آمد گفت :

نترس من پشتتم به مامانت اینا قول دادم سالم برت گردونم .

گفتم: وقتی پشتم باشی بیشتر میترسم تو جلو برو خیالم راحت تره مرده ها که ترس ندارند زنده ها ترسناک هستند.  

توی دوره آموزشی باهم آشنا شدیم پسره خیلی خوبیه است با مادرش تنها زندگی میکند برای خواهر بزرگترش دوست و پشتوانه است. دوره تخریب و پاکسازی را با نمره عالی سپری کرد . من نفر دوم بودم.

صدای زوزه گرگها ما را به خود آورد.

-         پسر راه بیفت بریم شام میخورند به ما نمیرسه

-         بله اگر کمی هم دیرتر حرکت کنیم ممکن است خودمان را بخورند که انوقت هرگز نمیرسیم .

-         نمیشه تو همه چیز را به شوخی نگیری.

-         کدام شوخی ! مگر صدای گرگ ها را نشنیدی که برای شام همدیگر را دعوت میکنند.

با انکه لوازم زیادی نیاورده بودیم کوله پشتیمان سنگین بود . هنوز یک پیچ دیگر تا قرارگاه فاصله بود راننده گفته بود که با ماشین نمیتوان تا قرار گاه رفت منطقه کوهستانی است و جاده ماشین رو ندارد . حرکت موجودی را در سمت چپ خود  احساس کردم.

-         علی فکر کنم چیز ما را تعقیب میکند تو سمت چپ چیزی نمیبینی ؟

-         غلط نکنم دو تا چشم زرد رنگ تو تاریکی برق زد . تا قرار گاه فقط صد قدم مونده بدو قبل از اینکه شکم اینا رو سیر کنیم .

شروع به دویدن کردیم و صدای پای همزمان چند گرگ را که برای رسیدن به ما آنها هم شروع کردند به دویدن شنیدم . ناگهان با صدای دو انفجار مهیب در فاصله ای کم با ما شب مثل روز روشن شد . موج انفجار قدرت تفکر و حرکت را از ما گرفت  فقط دو گرگ را دیدم که برگشتند و فرار میکردند.

-         بدوید بدوید انجا هستند روی مین رفتند .

دیگر چیزی نمیشنیدم ولی حرکاتشان را که بالای سرم در تلاش بودند میدیدم .

 درون دره غوغایی بود عراقی ها در حال فرار با عجله زمین را با مین سنگ فرش میکردند و روی آنرا با گیاه و سنگ ریزه به گونه ای که با زمین اطرافش قابل تشخیص نباشد می پوشاندند.

-         راشد ایرانیها نصف روز با ما فاصله دارند کمی فرصت استراحت بدهید.

-         فرمانده دستور عقب نشینی داده و ما فقط نیم ساعت وقت برای خروج از تنگه داریم بعد از آن تنگه را با هواپیمای سم پاش شیمیایی میکنند و همه ما خواهیم مرد.

-          سلیم و ابو عبیده چی ؟ آنها هنوز نیامده اند .

برایم بسیار تعجب آور بود که عراقی ها کاملا فارسی صحبت میکنند .

ستوان، کردها ، بالای آن صخره یک نفر با خمپاره انداز نشسته است .

صدای شلیک خمپاره و بلند شدن خاک و از ستوان خبری نبود .

چشم که باز کردم توی اطاق روی تخت خوابیده بودم هوا هنوز تاریک بود یادم نیست توی دره چه اتفاقی برایم افتاد که مرا به اینجا آوردند.

-         سلام ،  بیدار شدی خیلی ترسیدیم فکردیم شما رو مین رفتید ولی شانس آوردید و گرنه به قرار گاه نمیرسیدید.

-         زیاد مهم نیست ، برای نماز که می آیید. من بیرون منتظر باشم ؟

-         باشه، صبرکنید تا بیام.

صدای اذان به گوش میرسید و باوجود تاریکی گردی نقره ای محیط را قابل تحمل کرده بود، بوی خوش گلهای محمدی مشامم را نوازش میکرد . بعد از نماز تا زمان صبحانه برای ورزش و هواخوری به محوطه رفتم البته چون منطقه نظامی است از ذکر جزئیات معذورم . بوی عطر گل محمدی بدجوری مرا به سمت خود میکشاند .

-         جناب ستوان، ببخشید، برای خروج برگه تردد لازم دارید .

ناگهان به خودم آمدم .

-         این بو از کجاست ؟

-         کدام بو قربان؟

-         بوی گلهای محمدی

-         من بویی حس نمیکنم ولی یکی از بچه ها که در عمیلات شناسایی قبلی شهید شد، میگفت از دره بوی گل محمدی میاد و اعتقاد داشت آنجا باید بوته های گل محمدی باشد ولی هنوز کسی وارد دره نشده است.

-         چرا؟

-         چون قبل از دره میدان مین است.

بعد از صبحانه علی پیشم آمد و گفت :

-         شنیدم خیلی معروف شدی، میگن موج دیشب کاری بوده و کلت تکون خورده. یه بوهایی حس میکنی . یه حرفهایی میزنی.

   موضوع موج انفجار باعث شد یادم بیاد که شب قبل ما برای انجام عملیات مین یابی و پاکسازی منطقه به اینجا آمده بودیم .

-         راستی چرا دیشب به جای خیر مقدم به سمت ما شلیک شد؟

-         اگر بگم باز هم حاضری با من بیای اونجا ؟

-         منظورت چیه ؟

-         آخه ما قبل از هماهنگی و بدون راهنما و امکانات به میدان مین وارد شده بودیم و چون گرگهای بخت برگشته میدان مین نمیشناسند دو تاشون روی مین رفته بودند و متلاشی شدند .

قرارگاه از دو طرف به میدان مین ختم میشد و ما چون مسیر را اشتباه رفته بودیم از ضلع پاکسازی نشده  به سمت قرارگاه آمده بودیم.

روز اول در اتاق فرماندهی به ارزیابی محل و دیدن نقشه مناطق پاکسازی شده سپری شد .

   فرمانده گفت: تا بحال سه تا از بهترین نیرو های مین یاب و پاکساز ما در این میدان شهید شدند ما تقاضای ماشین مین یاب دادیم ولی چون منطقه کوهستانی و غیر قابل عبور برای هر خودرو کوچک وبزرگی است مجبور بودیم از نیروهای انسانی استفاده کنیم شما تا فردا فرصت دارید تصمیم بگیرید که با ما همکاری میکنید یا برمیگردید . در هر صورت اجباری در کار نیست  شما جوانید وکشور به تخصص شما در عرصه های دیگر هم نیاز دارد.

-         با اجازه شما میخواستم منطقه را از نزدیک ببینم تا شاید بهتر تصمیم بگیرم

-         برگه تردد و راهنما در اختیار شما قرار میگیرد . بعد از نماز ونهار برای دریافت برگه ها و امکانات مورد نیازتان به آقای مدرس مراجعه کنید.

از اتاق که خارج شدیم علی گفت:

-         آخه  وقتی خودش داره بهت میگه بروخونتون، تو بازم ایستادی میگی برم ببینم شاید پسندیدم . مگر دختر دمه بخته که بری ببینی و بپسندی . ما را باش  لباسمون را روی کدام بند داریم خشک میکنیم .

بعد از ظهر با راهنما و برگه تردد به منطقه اصلی وارد شدیم .

راهنما و علی در مورد معبری که  بازشده بود صحبت میکرند ومن شنیدم که تعداد زیادی از شهدا توی تنگه ماندند و هنوز کسی نتوانسته انها را پیدا کند

    عماد گفت : پات رو رومین نگذاری .

   به زیر پام نگاه کردم یک قطعه سنگ بود با آرامش بلندش کردم درس زیر آن یک مین آرام و با وقار خوابیده بود مثل ماری که زیر سنگ منتظر طعمه باشد، با سرنیزه دورش را خالی کردم . میخواستم بلندش کنم .

-         ایرانی مثل اینکه از جانت سیر شدی، زیرش هم یک چاشنی هست .

-         چطور میشه خنثی کردش ؟

-         چاشنی بالا زمانی عمل میکنه که شاخکها ضربه بخورند . قبل از هر کار شاخکها را با آرامش باز کن  بعد کلاهک بالا را بپیچان باز میشود انتهای آن یک خار هست که با فشار به پایین چاشنی زیری را آزاد میکند و خلاص .

بعد از انجام موارد سر بلند کردم تشکر کنم نبود برگشتم دیدم باعلی گرم صحبتند رفتم و گفتم شما با چه مینهایی سرو کار داشتید .

به دست من نگاه کرد وبا تعجب گفت :

-          شما این مین را الان باز کردید ؟

-         تو دوباره فضولیت گل کرد یادت نیست بخاطر همین حس به قول خودت کنجکاوی یک نمره از دست دادی.

-         من رو ببخشید سرگرم توضیح برای مهندس بودم از شما غافل شدم.

سه ماه بود که کار مین یابی را با راهنمایی و کمک عماد شروع کرده بودیم و در این مدت به اندازه دو برابر یکسال قبل میدان پاکسازی شده بود .

امروز خبر بستری شدن پدرم را برایم آوردند . پدرم سه سالی میشود مجروح شیمیایی است و با دارو و مراقبت ویژه زندگی میکند. ماندن برایم بسار سنگین شده است و شبها قلبم تاصبح درد میکند . برای پدرم کاری از دست من ساخته نیست ولی این کشاورزان و دامداران به کمک نیاز دارند . خدایا کمکم کن . تصمیم گرفتن سخت است . پدرم به من نیاز دارد ومن به پدرم . این مردم هم به زمین و علفزاری که گوسفندانشان را با آرامش در آن بچرانند نیاز دارند . من ناتوانم از تصمیم گیری . آیا رفتنم خودخواهی خواهد بود و یا ماندنم بی توجهی به خوانواده ام .

......................................................

-         خواهر جلوتر نیایید .

-         شما ؟

-         من مین روب هستم چهارده ساله این منطقه را مین روبی میکنم .

-         اینجا محل شهادت برادرم است

-         برادرتان ؟ اسمش؟

-         علی .

-         فامیلیش؟

-         سعادت

-         عماد تو علی سعادت به چشمت نخورده؟

-         چرا توی دره با پلاکهای دیگر هست.

-         بیا خواهرم نگران نباش اینجا قبلا پاکسازی شده است .

-         خواهر سعادت جلو نرید منطقه هنوز خطر ناکه.

-         بیایید ،نترسید مشکلی نیست . تعداد زیادی پلاک را با عماد جمع کردیم که پلاک برادر شما هم هست ،روی شاخه اون گل محمدی، بردارید . شاید بین دوستانتان کسانی باشند که اسم گمشدشون توی این پلاک ها باشه . فقط یک خواهش دارم . از گلهای محمدی معبر را علامت گذاری کنید تا بیان بقیه رو هم ببرند .

-         چرا خودتان این کا را نمیکنید ؟

-         ما نمیتونیم هیچ گلی رو بکنیم .

-        برای بردن بقیه بچه ها منتظرتون هستیم.

............

-         خواهر کجا بودید مگر نگفتم نرید منطقه امن نیست.

زینب دستش رو جلو آورد ، پلاک ها را روی زمین ریخت و بی هوش افتاد.   

 

(حمیدرضا کاظمی خرداد88)

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٧ساعت٩:٥٩ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()