راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

سید سوار برکشتی آزادی در دل تاریکی طوفان شهاب سنگهای سوزان و برنده با سرعتی آهسته به سوی پیروزی در حرکت بود. سفید پوش راست پندار که در بندر سوار بر سفینه آزادی همسفر امید شده بود با صدایی که نشان از خستگی سالها مبارزه با پلیدی و تاریکی داشت گفت:

-         --این تیرهای بلا که از سوی ارباب تاریکی رها میشوند، برنده و سوزان اند، --من سالهاست که با آنها در نبردم و تغییرات ناگهانی و پنهانیشان را میشناسم ، --آیا میدانید در چه ظلمتی باید با چه نیروهای پنهانی بجنگید ؟ آماده هستید؟

-         --من پیش از این هم در طوفان طی طریق کرده‌ام ، از سختی ها گذشته وتا اینجا رسیده‌ام .

-         --اما این با آنها فرق بسیار دارد ، این در جنگ با بیگانه نیست ، نبرد با تحجر و خود شیفتگی دینی است . نیاز به وحدت دارد، و نور علم و ایمان راه را از بیراهه نشان میدهد ، در کشتی شما تمام ابزار را میبینم  ولی بدانید از کمک و همراهی بی نیاز نیستید .

دوستی از یاران سالیان جوانی که جنگ آزموده و با  کمالات بود با شنیدن خبر حرکت سفینه آزادی و امید خود را به سید رسانیده بود وگفت:

-         مباد که بی دوستان و هم رزمان قدیم به طوفان بلایا بزنید و عزم نبرد با تاریکی کنید، تجربه کرده‌ام که بهترین راه غلبه بر این طوفان که پیکره‌اش بر نفاق و دورویی بنا شده است ، روشن کردن شمع کوچک دانایی در مقابل آیینه عظیم وجدان است که پیشاپیش  سفینه امید حرکت دهیم و من هم در این راه با تو هم پیمانم تا رسیدن به نتیجه و سکون در ساحل آرامش .

اینگونه بود که پرچم سبز با اتحاد سه دوست و یار دیرین وهمکاری و همراهی پیران خرد بر دکل سفینه امید به اهتزاز درامد . 

حمید رضا کاظمی خرداد 88    

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۸ساعت۱٠:۳٥ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()