راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

تو دنیا هر قومی، ملیتی، کشوری برای خودش داستانها و متلهایی داره که هم آموزنده

است و هم ممکنه مشترک باشه ،  بعضی وقتها این متلها به مرور زمان تغییراتی میکنه

تا به روز بشه .

داستان امروز را یا به چینی یا به هندی و یا..... شاید هم شنیده باشی که نقل از مالک

اشتر نخعی کنند .

و اما ....

اتومبیل ویتارا رو تازه ده روزی بود خریده بود، آدم پولداریه، این ماشی رو برای رفتن سر

زمین خرید. 

صبح که میخواست حرکت کنه پسرش گفت که میخوای باهات بیام تنها نباشی ، ولی

نخواسته بود .

آفتاب ظهر  خیلی اذیتش میکرد، لباسش خیس عرق بود . تمام صورتش و قسمتهای

خالی سرش از شدن آفتاب سوخته بود. نمیدونست چقدر دیگه باید راه بره .

یک حمد و سه قل هو والله خواند و از خونه خارج شد . پسرش همیشه فکر میکرد ، اینها

همه خرافاته که روحانی ها ساخته‌اند تا بتوانند به مردم حکومت کنند . اگه حواسش رو

جمع کنه و به هر کس و ناکسی اعتماد نکنه اتفاقی نمی‌افته.

 اتومبیل خیلی نرم و بی‌صدا توی جاده حرکت میکرد . چون صبحانه نخورده بود از نانوایی

سر چهار راه یک سنگک گرم و تازه گرفت تا تو اولین کله پزی صبحانه مفصلی بخوره        

اون وقت صبح هوا خیلی خنک ولی دبچسب بود و بوی نان تازه اشتهای آدم رو باز میکرد

حدود 20 دقیقه ای بود که از شهر خارج شده بود و جلوتر کله پزی اکبر آقا خودنمایی

می‌کرد . یک دست پاچه و بناگوش و زبان و آبگوشت مثل همیشه ، این کار هر هفته

حاجی بود، توی همه این سالهایی که مزرعه را داشت مشتری اکبر آقا بود و دیگه اکبر

آقا میدونست صبح پنجشنبه مشتری ثابتش کیه .

هنوز ساعت 8 نشده بود که اتومبیل وارد جاده خاکی منتهی به مزرعه شد حدود سه

کیلومتر از جاده اصلی که خارج شد، پیرمرد جنازه مردی رو کنار راه افتاده دید .

ترسید و از کنار آن بی اعتنا گذشت، هنوز چند متری دور نشده بود که متوجه حرکت

دست مرد افتاده بر زمین شد به سرعت نگهداشت و به کمکش رفت .

- آقا ، چه مشکلی پیش آمده ؟

مرد در حالی که ناله میکرد گفت: ماشینی که نیم ساعت پیش از آنجا میگذشته به او

زده است.

- خوب ، تکان نخور تا در ماشین را باز کنم.

پیرمرد به سمت ماشین رفت تا در را بازکند .

ناگهان درد شدیدی را در ناحیه گردن احساس کرد و به زمین خرد .

مرد پشت فرمان اتو مبیلش بود ، دور زد تا به سمت جاده برود .

با فریاد پیرمرد ایستاد و شیشه اتومبیل را پایین کشید ، پیرمرد در حالی که به سختی 

سخن میگفت رو به دزد گفت :

- فقط خواهش میکنم هیچ کجا نگو که به چه ترفندی ماشین مرا دزدیدی .

- چرا ؟

- نمیخواهم دیگر کسی برای کمک به مصدومی در هیچ کجا توقف نکند . شاید جان

کسی در خطر باشد و این حکایت اعتماد مردم را نسبت به هم کم میکند .  

آفتاب گرمتر از همیشه بود و با تمام خستگی و تشنگی دیدن مزرعه زیر نور آفتاب از

همیشه لذت بخش تر بود .     

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()