راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

 

 

مروان پشت میز نشسته بود و از پنجره اطاق کارش در طبقه 17 برجی که سال پیش در زعفرانیه ساخته بود به سطح شهر نگاه می‌کرد، شهری که 32 سال پیش از یکی از محله‌هاش با خفت بیرونش کرده بودند ،

 حالا او بود که به حقارت به شهر و به مردمش نگاه می‌کرد. طی این سالها با قدم گذاشتن بر پشت همین مردم تونسته بود، این ثروت را جمع کنه .        

اصلان صداش رو بالابرد : آهای، عزیز دردونه آقا معلم ، نرفتی دفتر ارادتمندیت رو اعلام کنی . شاید هنوز خبر تازه گیرت نیومده. شایدم ، دیگه مهره سوخته به حساب میای و باطل شدی .

خون تو چهره مروان میدوید ،  می‌خواست خرخره اصلان رو بجوه . با خودش فکر می‌کرد ،اگر بابام پولدار بود ، دیگه کسی متلک بارم نمی‌کرد.

روز گذشته جعفر پیشنهادی بهش کرده بود که  چون شرافتمندانه نبود .خیلی محکم رد کرده بود ولی حالا که بهش فکر می‌کرد، میدید بهتر دوباره با جعفر راجعبش صحبت کنه . آخه هرچه باشه میتونه با موقعیتی که بدست میاره پوزه اصلان رو به خاک بماله و پول خوبی هم توشه.

جعفر گفت: خیلی خوبه ، پس سر عقل اومدی . ببین ما می‌تونیم  با فروش سوالات امتحانی پول خوبی در بیاریم و تابستون خوش بگذرونیم درضمن خودمون هم  تجدید نیاریم .

این اولین باری بود که مروان خطا می‌کرد. با خودش گفت: اگه از این جون سالم به در ببرم دیگه خطا نمی کنم ، فقط میخوام پوز  اصلان زده بشه.

این شد که چند سال بعد از دانشگاه زمانی که شرکت زده بود، با آموزش و پرورش قرارداد بست و هنرجویان هنرستانها را به عنوان کارآموز می‌گرفت و  از موجه کردن  غیبتهاشون کاسبی میکرد و.....

تا اینکه رو آورد به ساخت و ساز  حالا دیگه این پولا  اونو راضی نمی‌کرد مبالغ بالاتری میخواست .

تلفن زنگ زد . مروان گوشی را برداشت و منشی گفت :  از کلانتری تماس گرفته اند با شما کار دارند .

مروان : وصل کنید .

 چه اتفاقی افتاده آیا باز هم همسایه‌ای از کارگرها شکایت کرده است؟

افسر کشیک گفت: سروان احمدی هستم ، از دایره جنایی ، نگران نباشید پسر شما زمین خورده توی بیمارستان بستری است محبت کنید سریع خودتون رو  برسونید.

بیمارستان ! زمین خوردگی ! دایره جنایی ! نفهمید چگونه به بیمارستان رسید . وقتی به اطلاعات گفت که پسرش تو این بیمارستان بستری شده است .

 سروان احمدی جلو آمد و گفت : جای نگرانی نیست خوشبختانه خطر رفع شده است . ضارب هم دستگیر شد.

ضارب ، دستگیر شد .

 پسر من زمین خورده ، ضارب دستگیر شد . شما چی دارید میگید؟

پسر شما در حین فروش مدارک تحصیلی جعلی با خریدار درگیر میشه و خریدار که از سابقه‌دارای منطقه است اونو با چاقو میزنه و در میره . ما ضارب رو گرفتیم . پسر شما برای درمان و تحقیقات به بیمارستان نیروی انتظامی انتقال پیدا میکنه .        

مروان به یاد میاره که او هم مدارک میفروخت ولی هرگز، نه گیر افتاد، نه درگیر شد. حالا هرچیزی که او فکر میکرد همیشه  بی خطر انجام داده و مهم نبوده، باعث بدبختی پسرش شده است .

 آیا میتونه برای جبران آن حق‌هایی که ناحق کرده کاری کنه ؟

 شاید خدا هم به پسرش رحم کنه !

مروان: آخه اون هنوز جونه نباید آسیب ببینه. خدا یا تا بحال فکر میکردم آخرش میخوای همه را ببخشی ، پس جای نگرای نیست . ولی .... خدای من .... !

 کیوان 18/2/87

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت٧:٤٩ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()