راوی‌کیوان ( داستان نویسی)

رمان داستان داستان كوتاه ادبيات ايران

نانسی لین دزموند
اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون> می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!



جرج الیوت
ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!



شلی وینترز
وقتی مردی به من می گوید که می خواهد همه ی ورق هایش را رو کند همیشه بی اختیار به آستینش نگاه می کنم !!!



لزلی بلیشا
اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولی هیچ وقت آنها را درک نمی کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها!!!

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت۳:۳٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

از ابن یمین


 

اما چنین است درکشورما


 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست ریاست ابدالدهر بماند    

-- 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

قسمت اول

اتوبان تهران -قم

لاین وسط اتوبوس اسکانیا‌ی زرد رنگ با سرعت بالا در حال حرکت است .

به هر سواری که میرسد با احترام چراغ میزند وبرای ابراز احساسات بوق میکشد

البته راننده‌های محترم سواری هم در پاسخ به این حرکت انسان دوستانه سریعا جاخالی

میکنند که اتوبوس رد شود .

قسمت دوم

اتوبان تهران -قم

لاین وسط اتوبوس اسکانیا‌ی زرد رنگ با سرعت بالا در حرکت است .

حمید خان در ردیف اول پشت سر شاگرد با آرامش نشسته است و منظره نزدیک

شدن سواری به اتوبوس را نگاه میکند و بلند میگوید .

مرتیکه انگار چشم نداره انقدر چراغ میزنی و بوق باز نمیکشه کنار وقتی بخورن بهش

اونوقت صدتا وکیل وصی پیدا میکنه .

قسمت سوم

اتوبان تهران -قم

لاین وسط اتوبوس اسکانیا با سرعت زیاد در حال حرکت است .

با نزدیک شدت به سواری چراغ میزند ، بوق میزند وقتی راننده سواری کنار نکشید

راننده در حالی که با احتیاط در آینه لاین یک را چک میکند از کنار سواری به گونه‌ای

عبور میکند که میتوانی صدای کشیده شدن لاستیک اتوبوس به آینه سواری را حس

کنی .

قسمت چهارم

لاین وسط سواری پراید به رانندگی حمید خان و با حضور همسر و فرزند کوچکش

در آینه مشاهده میکند که اسکانیا با چنان سرعتی به پشت ماشینش رسیده و چراغ

و بوق میزند که نگو .

و تا میاد عکس العمل نشون بدهد اتوبوس از بغلش رد میشود که حمیدخان احساس

میکند آرنجش لاستیک ماشین را لمس کرد ، بچه از ترس فریاد میکشد و همسرش از

ترس رنگ بر چهره ندارد و  با التماس از حمید میخواهد تا نگه دارد .

در اولین پارکینگ متوقف میشوند هنوز بچه جیغ میزند و همسر در ماشین را باز میکند و

بالا میآورد . حمید از ته دل نفرین و ناسزا را نثار راننده اتوبوس میکند . 

راستی .... ؟

شما چی ؟

راننده اتوبوسید ؟ مسافرید ؟ یا راننده سواری ؟ یا ......؟

به هر حال ........

ما که زود میرسیم تهران به ما چه .

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٧ساعت۱٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

درب سوزان جهنم در ازبکستان

 این محل که در نزدیکی شهر کوچک درواز در ازبکستان قرار دارد، توسط افراد محلی "در جهنم" خوانده می شود.

به گزارش سرویس بین الملل پارسینه به نقل از انگلیش راشا، این محل که در نزدیکی شهر کوچک درواز در ازبکستان قرار دارد، توسط افراد محلی "در جهنم" خوانده می شود.
داستان در جهنم به 35 سال قبل برمی گردد: هنگامیکه زمین شناسان در جستجوی گاز حفاری می کردند، به حفره ای زیر زمینی رسیدند که
 بسیار بزرگ بود و همه تجهیزیت حفاری و چادرهای کاوشگران را در خود فرو برد. از آنجایی که حفره را گاز پر کرده بود، کسی جرات رفتن به عمق غار را پیدا نکرد و آنان حفره را آتش زدند تا از انتشار گازهای سمی جلوگیری کنند. از آن زمان، این حفره برای 35 سال است که بدون وقفه می سوزد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت۸:٥۸ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

یک لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله 13 هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز می کند.

با فرارسیدن بهار، "رودان" لک لک نر همانند سالهای گذشته امسال نیز پس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا همسر بیمار خود را که "مالنا" نام دارد ملاقات کند.

مالنا، لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد.

"استیپان فوکیک" زیست شناسی که از سال 1993 به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد: "رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سالها به مالنا وفادار بوده است. این پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام."

یک بال مالنا در سال 1993 توسط چند شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند.

امسال ماجرای عشق "رودان و مالنا" مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقه مندان قرار گرفته و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده "برودسکی واروس" در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما "رودان" بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرد.

براساس گزارش خبرگزاری ایتالیا، این زیست شناس کروات اظهار داشت: "سایر لک لکها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز آینده به آشیانه های خود باز می گردند درحالی که "رودان" اولین لک لکی است که به مقصد می رسد چون "مالنا" در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد."

به گفته این محقق، همانند پنج سال گذشته ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک متولد خواهند شد و "رادون" وظیفه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت، چون "مالنا" قادر به انجام آن نیست.

سپس با فرا رسیدن زمستان، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که "مالنا" تا بهار آینده در انتظار بازگشت "رودان" وفادار خود در آشیانه خواهند ماند.


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت٥:۱٠ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()


یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!


از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى !


آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !


آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده مىچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !


آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مکزیکى: خب! بعدش چى؟


آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ...


مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
آمریکایى: پانزده تا بیست سال !


مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟
آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !


مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !
با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت٦:۳۳ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

  یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب

 

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است

 

 پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد پدر رو به پسر کرد و گفت: «دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود

 پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی

 

 تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهرهای کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند

 

این هفته ، هفته دوستیابی ملی است، به دوستانتان نشان دهید چقدر برای آنها ارزش قائل هستید.

 یک نسخه از این نوشته را برای هرکسی که او را بعنوان دوست می شناسید بفرستید، حتی اگر آنها را برای دوستی که خودش این متن را برای شما فرستاده است، بفرستید. اگر مجدداً این متن به خودتان بازگشت ، بمعنای آن است که شما در یک دایره ای از دوستان خوب قرار گرفته اید

 


شما دوست من هستید و من به شما افتخار می کنم. 

 


 
لطفاً اگر من در گذشت دیوار شما را سوراخ کردم ببخشید

 

ببینم آیا فقط با یه ببخشید تمام درد و ناراحتی که با

یک رفتار و گفتار ناشایست به وجود میارم رفع میشه


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت۱۱:٤۱ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

لقمان را گفتند :

- تو برده بنی نحاسی ؟

- اری

- پس تو همان چوپان سیاهی ؟

- آری

- از چه رو به چنین مقامی رسیدی ؟

- راستگویی ، امانتداری، رها کردن کارهای نامربوط به من ،

فروبستن چشم ، نگهداری زبان ، پاکی خوراک ، وفای به عهد، 

پاکدامنی ، مهمان نوازی

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت۳:٤٦ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

یک جرعه می  ز ملک کاووس بهست

                                     از تخت قباد و ملکت طوس بهست

هر ناله که رندی به سحر گاه زند

                                      از طاعت زاهدان سالوس بهست  

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت٢:٢٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

یک شبی مجنون نمازش را شکست          بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود          فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او                  پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای              بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای                   اندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی                دردم از لیلاست آنم می زنی
من که مجنونم تو مجنونم نکن                خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
                                                                                                          
مرد این بازی  دیگرمن  نیستم                           این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم                                در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی                                 من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم                                  صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد                                    گفتم عا قل می شوی اما نشد

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت٤:۱۸ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

معلمی می‌گفت :

من از قبل می‌دانم دانش‌آموز به چه چیز نیازدارد و نیاز او را حس می‌کنم .

او نیاز دارد قبولش داشته باشیم ، به او احترام بگذاریم ، دوستش داشته باشیم ، به او اعتماد کنیم،

 تشویقش کنیم ، پشتیبانش باشیم ، او را به فعالیت وادریم  و موجب تفریح و خوشـــی او را فراهم

آوریم و نیاز دارد کاوش کند ، آزمایش کند و به نتایج موفقیت آمیز برسد .

عجب حکایتـــی او این همه نیاز دارد و من تنها چیزی که کم دارم عقل سلیمان ، بینش محمد(ص)،

علم علی (ع)، صبر ایوب و ایثار عیسی مسیح است .

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت۸:٢٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()



زندگی منهای تو آن قدر ها هم بد نبود

سال ها آرامشِ همراه با غم بد نبود

با بهاری که تو آوردی زمستان بهتر است

من بهشتت را نمی خواهم ، جهنم بد نبود

چشم هایم حال دیگر داشت اما خوب بود

پشت شیشه بارش باران نم نم بد نبود

گاه در یاد تو بودم گاه شعری می رسید

بی تو کج دار و مریز این زخم و مرهم بد نبود

دوستم داری ولی من دوستت دارم ولی

این جدایی خوب بود این دوری از هم بد نبود

آمدی یک بار دیگر روزگارم تازه شد

حال من را خوب کردی گرچه حالم بد نبود


از علی ثابت قدم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت۸:۱۸ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 در یک اتاق تاریک چهار شمع در حال صحبت کردن با یکدیگر هستند،

شمع اول: من صلح هستم و نمی توانم همیشه روشن باشم
 و خاموش   می شود.

شمع دوم: من ایمان هستم و معلوم نیست تا کی روشن
 باشم و به آرامی خاموش می شود.

شمع سوم: من عشق هستم، کسی ارزش من رو
 نمی دونه، هیچ کس نمیدونه من تو زندگی چه کاربردی دارم و به من اهمیت نمیدن ، و ناگهان خاموش می شود.

کودک دوان دوان وارد اتاق می شود کنار شمع هامی نشیند
 و با گریه میگه:
چرا رفتین؟ چرا منوتنهاگذاشتین؟ چرا خاموش شدین؟
 در این هنگام شمع چهارم میگه :گریه نکن ، ناراحت نباش، تا من روشن هستم تو می تونی اون شمع های دیگه رو روشن کنی
من امید هستم.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

اختصاصی «تابناک»؛
نامه سرگشاده علی مطهری به رئیس قوه قضاییه
علی مطهری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی به آیت‌الله صادق لاریجانی،‌ رئیس قوه قضاییه نامه سرگشاده نوشت. وی‌ در نامه خود به انتصاب قاضی مرتضوی به عنوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز اعتراض کرده است.
علی مطهری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی، به آیت‌الله صادق لاریجانی،‌ رئیس قوه قضاییه نامه سرگشاده نوشت.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، نماینده مردم تهران، در نامه خود به انتصاب قاضی مرتضوی به عنوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز اعتراض کرده و خواستار انجام اقداماتی علیه وی شده است.

بنا بر این گزارش، متن کامل این نامه به این شرح است:

آیت‌الله صادق لاریجانی دامت برکاته
ریاست محترم قوه قضائیه

با اهداء سلام و آرزوی توفیق برای جناب عالی، همان گونه که استحضار دارید آقای سعید مرتضوی، قاضی دادگستری و دادستان سابق عمومی و انقلاب تهران به موجب گزارش هیأت تحقیق و تفحص مجلس شورای اسلامی دوره هفتم از قوه قضائیه در خرداد ماه سال 1387 و همچنین گزارش اخیر کمیته حقیقت یاب مجلس شورای اسلامی، متهم به ارتکاب جرایمی گردیده است که طبق قانون باید در یک مرجع قضایی ذی‌صلاح و خارج از نوبت رسیدگی شود.

با توجه به اینکه نامبرده با حفظ سمت قضایی خود متأسفانه از سوی ریاست محترم جمهوری، علی رغم اطلاع از اتهامات ایشان به عنوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز منصوب گردیده است و رسیدگی به اتهامات منتسب به مشارالیه مندرج در دو گزارش فوق الذکر مستلزم تعلیق ایشان از سمت قضایی و لغو مصونیت قضایی وی می‌باشد، مستدعی است دستور فرمایید اقدامات لازم قانونی در این باره به دقت و سرعت معمول گردد و نتیجه به هیأت رئیسه مجلس شورای اسلامی اعلام شود.

ضمنا در گزارش کمیته حقیقت یاب مجلس شورای اسلامی آمده بود که غیر از بازداشتگاه تعطیل شده کهریزک، بازداشتگاه‌های دیگری نیز وجود دارد که خارج از نظارت و مدیریت سازمان زندانهاست. خواهشمند است در این زمینه نیز دستور اقدام مقتضی صادر فرمایید. قبلا از حسن توجه و لطف جناب عالی سپاسگزارم.

با تقدیم احترام                     
علی مطهری                      

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت٥:٥۳ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

رنسانس؟ 2

مهمترین مشکل کلیسا پس از مشکل سازگار کردن آرمانهایش با ادامه حیاتش یافتن راهی برای سلوک با دولت بود بر پا کردن یک سازمان کلیسایی در جنب صاحبمنصبان دولتی کشمکشی بر سر قدرت ایجاد کرد که در آن تبعیت یکی از دیگری شرط لازم برای صلح بود . اتحاد کلیسا و دولت تعدیل عمیقی در اخلاقیات را در پی داشت . طولی نپایید که اقتدار کلام با نیروی شمشیر برابری کرد .

به محض تحصیل پیروزی کلیسا دیگر از تبلیغ رواداری دینی دست کشید و فرد گرایی در اعتقادات دینی را به همان دید خصمانه می‌نگریست که دولتها به نهضتهای تجزیه طلبی می‌نگریستند .

در این دوران که کلیساهای با شکوه، شهر را می‌اراستند، یک جامعه درخشان شکل می‌گرفت که در آن روحانیون عالیرتبه مسرورانه با زنان پر زیور می‌امیختند و آنان را در تنظیم وصیتنامه یاری میکردند .

در حالی که عامه‌‌ی مسیحیان شهر با مشرکان در میدانهای مسابقه و بازیهای عمومی حضور می‌یافتند یک اقلیت مسیحی می‌کوشیدند تا بر طبق دستورات انجیل زندگی کنند

وقتی کلیسا حالت یک مجتمع دینداری را از دست داد و تبدیل به نهادی شد که بر میلیونها انسان حکومت می‌کرد بتدریج این گرایش در آن پدید امد که نظریه سهلگیرانه تری نسبت به ضعفهای انسانی اختیار کند و نسبت به لذتهای اینجهانی متسامحتر باشد و حتی گاه در آن سهیم شود . یک اقلیت مسیحی این رفتار را خیانت به مسیح شمردند .

رهبانیت برای بسیاری پناهگاهی برای فرار از مالیات ، خدمت نظام  و کار طاقتفرسا بود، پس از چند سال، زندگی آرام و سعادت فرا میرسید

در دیرها رئیس دیر از راهبان اطاعت کامل میخواست و نو آموزان را با فرمانهای قساوت آمیز می‌آزمود . مثلا به راهبی گفته شد عصای رئیس دیر را بکارد و آب دهد تا گل کند ، او به رود نیل در سه کیلومتری دیر میرفت و آب می‌اورد و پای عصا میریخت تا خداوند در سال سوم بر وی رحمت آورد و عصا گل داد .

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت۳:٤٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا داردhttp://keyvanravee.persianblog.ir/

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت۱۱:٤٩ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

کلاغی را که بعد از یک ماه از زندان اوین به خانه رفته بود پرسیدند که:

هان تو را چه کار با اوین بود .

گفت : بس که غار غار کردم تشنه گشتم بنشستم که آبی بخورد، به جرم همپیاله شدن با بدان یک هفته انفرادی افتادم ، شکایت کردم که جرم من تشنگی بود ،گفتند :

21 روز برای عدم پذیرش جرم میهمان باش .

این حکایت شوخیی بیش نیست لاکن ،

بچه ها شوخی شوخی به قرباغه ها سنگ میزدند ، اما قورباغه ها جدی جدی می‌موردند

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت۱۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ساعت۱٠:٥۸ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

طبق نوشته ویل درانت در کتاب تاریخ نمدن (عصرایمان )

قبل از قرن چهارم کلیسا در روح میلیونها مردم ، ایمان و امیدی ایجاد کرد که به مرگ معنا می‌بخشید و وحشت آن را زایل میکرد. ایمان گرانبها ترین مایملک کسانی شد که حاضر بود بمیرند یا بکشند.

هر کلیسا یک شیخ یا کشیش برای خود داشت چون بر تعداد کلیساها افزوده شد یک اسقف برای هماهنگی آنها تعیین کردند و با افزایش تعداد اسقفها در قرن چهارم اسقف اعظم انتخاب شد .

در اورشلیم ، انطاکیه، رم و اسکندریه با افزایش تعداد اسقفها شخصی به نام بطرک انتخاب شد ،اسقفهای اعظم به فرمان او جمع می‌شدند و سینود یا شورا تشکیل می‌دادند. اتحادی که از این راه حاصل شد باعث شد کلیسا لقب کاتولیک یا جهانی بگیرد .

این موضوع تا انجا ادامه پیدا میکند که ویل درانت مینویسد .

حدود سال 362 شیخهای افراطی با استناد به رساله ‌ی بولس حواری هرگونه رابطه بین زن و مرد را گناه نامیدند و کلیسا‌ی کاتولیک را مجبور به صدور رای تجرد روحانیون مسیحی کردند . کلیسا که با دریافت نذورات و صدقه ثروتمند شده بود نیاز به حمایت دولت پیدا کرد تا ثروت خویش را حفظ نمایند . در اینجا بدعتهایی بین دینداران و دیگر حامیان کلیسا پیش آمد . مثلا هدف مونوفیستیها آزاد ساختن سوریه و مصر از قید قسطنطنیه و آرزوی دوناتیان رها ساختن آفریقا از سلطه رم بود ، اکنون که دین و دولت یکی بود این کار شورش محسوب میشد . کلیسا برای وحدت می‌کوشید و بدعتگذاران برای استقلال و آزادی.

دوناتوس اسقف قرطاجنه آیینهای مقدسی را که توسط کشیش گناهکار اجرا شود بی‌اعتبار دانست ، کلیسا که نمیخواست فضایل کشیشان مورد انکار قرار گیرد این اعتقاد را خردمندانه رد کرد و ....

در سالهی بین 340تا 398 آمبرویوس از اهالی میلان که صاحب قضاوت تام ، قابلیت اداره و اجرا و شجاعت  بود و از خانواده دولتی ، با حضور در جمع فرقه‌های رقیب در کلیسا اغتشاشی را که آغاز شده بود فرونشاند ، یکی پیشنهاد کرد که حالا که برای نامزدی به توافق نرسیدیم آمبرویوس را به عنوان کاندیدای اسقفی انتخاب کنیم ، او اعتراض کرد که هنوز غسل تعمید نیافته است

اما با شتاب تعمید یافت سپس به کشیشی انتخاب و انگاه تا اسقفی اعظم پیش رفت و همه در یک هفته انجام شد .

پایان قسمت اول  

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت۱۱:٤٩ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()


 * شهادت امام حسین (ع) در نظر شریعتی
دکتر شریعتی همچنین می‌نویسد:"امام حسین (ع) یک شهید است که حتی پیش از کشته‌شدن خویش به شهادت رسیده است نه در گودی قتلگاه،بلکه در درون خانه خویش، از آن لحظه که به دعوت ولید حاکم مدینه که از او بیعت مطالبه می‌کرد ، "نه" گفت، این، "نه" طرد و نفی چیزی بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است."
او همچنین می‌نویسد: "شهادت حسینی شرایط ویژه خود را می‌طلبد وقتی ظلم، انحطاط و انحراف همه‌گیر می‌شود و ارزشهای والای اسلامی مسخ می‌گردد و موعظه‌ها بر گوشه‌ای سنگین کارگر نمی‌افتد، حسین باهمه دانایی به عدم توانایی خود در پیروزی ظاهری بر دشمن، علنا به پیشواز مرگ می‌رود و با انتخاب شهادت، بزرگترین کاری را که می‌شد کرد، انجام می‌دهد."


همیشه جاری مثل رود و هم سبز مثل طبیعت باشید

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت۱۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 

 ****

گلچین روزگار!

یکی از علاقه مندان شیوانا نزد او آمد و از او در امر ازدواج دخترش مشورت خواست. او گفت:" دختری دارم در کمال وجاهت و زیبایی که حسن و کمال و حجب و حیای او شهره است. پسر برادرم شخصی است لاابالی که در نوشیدن مسکرات و مشروبات الکلی افراط می کند. برادرم پیشنهاد کرده است تا دخترم را به او بدهم تا مگر پسرش بعد از ازدواج سرش به سنگ بخورد و سربراه شود و به سامان برسد. اما چیزی ته دلم به اینکار راضی نیست. بگوئید چه کنم!؟"

شیوانا به گوشه باغچه اشاره کرد و گفت:" چند ماه پیش در اینجا بوته های کدو کاشتیم. بعضی از بوته ها زودتر سرزدند و در نتیجه رشد کردند و روی بوته های مجاور خود سایه انداختند. به مرور زمان بوته هایی که دیرتر سرزدند و کمتر رشد کردند به خاطر ندیدن نور خورشید ضعیف شدند و همانگونه که می بینی در حال از بین رفتن اند. این بوته های ضعیف خودبه خود به خاطر جبر طبیعت و قانون کاینات از بین خواهند رفت و بوته های قدرتمند همچنان به رشد خود ادامه خواهند داد. "

در این هنگام شیوانا ساکت شد و هیچ نگفت. پدر دختر هاج و واج پرسید:" اما این به ازدواج دختر من چه ربطی دارد؟"

شیوانا لبخندی زد و دست مرد را  گرفت و او را به کنار رودخانه برد. در چند متری ساحل رودخانه شن و ماسه ها را کنار زد و تخم های لاک پشت را نشان داد و گفت:" دیر یا زود بچه لاک پشت ها از این تخم ها بیرون خواهند آمد و خودشان را باید کشان کشان به آب رودخانه برسانند. اگر دیر دنیا بیایند و یا آنقدر ضعیف باشند که نتوانند خود را به موقع به آب برسانند. از گرسنگی و ضعف تلف خواهند شد یا خوراک پرندگان وحیوانات دیگر می شوند.

پدر دختر دوباره مات و مبهوت به شیوانا گفت:" اینها چه ربطی به ازدواج دختر من دارد؟"

شیوانا پاسخ داد:" اگر دختر تو واقعا شخصی کامل و زیبا و سالم است و مشکلی ندارد ، پس این توانایی را دارد که نسلی پاکیزه و قوی و سالم را بوجود آورد و زندگی خوش و راحتی داشته باشد. آن پسر حتی اگر بچه برادر تو هم باشد ، مسیر زندگی اشتباهی را برای خودش انتخاب کرده است. او اگر دیر بجنبد به ناچار دست روزگار مثل آن بوته ضعیف کدو و یا تخم های ضعیف لاک پشت ، سرنوشتی دیگر را برای او رقم خواهد زد. توحق نداری به خاطر بوته ها و لاک پشت های ضعیف ، بوته ها و لاک پشت های سالم و قوی را در زندگی دچار مشکل کنی. دخترت را به شخصی مانند خودش بده و بگذار چرخ کاینات خودش نسل قدرتمند آینده را گلچین کند."

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت٥:٢۸ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 

 

مروان پشت میز نشسته بود و از پنجره اطاق کارش در طبقه 17 برجی که سال پیش در زعفرانیه ساخته بود به سطح شهر نگاه می‌کرد، شهری که 32 سال پیش از یکی از محله‌هاش با خفت بیرونش کرده بودند ،

 حالا او بود که به حقارت به شهر و به مردمش نگاه می‌کرد. طی این سالها با قدم گذاشتن بر پشت همین مردم تونسته بود، این ثروت را جمع کنه .        

اصلان صداش رو بالابرد : آهای، عزیز دردونه آقا معلم ، نرفتی دفتر ارادتمندیت رو اعلام کنی . شاید هنوز خبر تازه گیرت نیومده. شایدم ، دیگه مهره سوخته به حساب میای و باطل شدی .

خون تو چهره مروان میدوید ،  می‌خواست خرخره اصلان رو بجوه . با خودش فکر می‌کرد ،اگر بابام پولدار بود ، دیگه کسی متلک بارم نمی‌کرد.

روز گذشته جعفر پیشنهادی بهش کرده بود که  چون شرافتمندانه نبود .خیلی محکم رد کرده بود ولی حالا که بهش فکر می‌کرد، میدید بهتر دوباره با جعفر راجعبش صحبت کنه . آخه هرچه باشه میتونه با موقعیتی که بدست میاره پوزه اصلان رو به خاک بماله و پول خوبی هم توشه.

جعفر گفت: خیلی خوبه ، پس سر عقل اومدی . ببین ما می‌تونیم  با فروش سوالات امتحانی پول خوبی در بیاریم و تابستون خوش بگذرونیم درضمن خودمون هم  تجدید نیاریم .

این اولین باری بود که مروان خطا می‌کرد. با خودش گفت: اگه از این جون سالم به در ببرم دیگه خطا نمی کنم ، فقط میخوام پوز  اصلان زده بشه.

این شد که چند سال بعد از دانشگاه زمانی که شرکت زده بود، با آموزش و پرورش قرارداد بست و هنرجویان هنرستانها را به عنوان کارآموز می‌گرفت و  از موجه کردن  غیبتهاشون کاسبی میکرد و.....

تا اینکه رو آورد به ساخت و ساز  حالا دیگه این پولا  اونو راضی نمی‌کرد مبالغ بالاتری میخواست .

تلفن زنگ زد . مروان گوشی را برداشت و منشی گفت :  از کلانتری تماس گرفته اند با شما کار دارند .

مروان : وصل کنید .

 چه اتفاقی افتاده آیا باز هم همسایه‌ای از کارگرها شکایت کرده است؟

افسر کشیک گفت: سروان احمدی هستم ، از دایره جنایی ، نگران نباشید پسر شما زمین خورده توی بیمارستان بستری است محبت کنید سریع خودتون رو  برسونید.

بیمارستان ! زمین خوردگی ! دایره جنایی ! نفهمید چگونه به بیمارستان رسید . وقتی به اطلاعات گفت که پسرش تو این بیمارستان بستری شده است .

 سروان احمدی جلو آمد و گفت : جای نگرانی نیست خوشبختانه خطر رفع شده است . ضارب هم دستگیر شد.

ضارب ، دستگیر شد .

 پسر من زمین خورده ، ضارب دستگیر شد . شما چی دارید میگید؟

پسر شما در حین فروش مدارک تحصیلی جعلی با خریدار درگیر میشه و خریدار که از سابقه‌دارای منطقه است اونو با چاقو میزنه و در میره . ما ضارب رو گرفتیم . پسر شما برای درمان و تحقیقات به بیمارستان نیروی انتظامی انتقال پیدا میکنه .        

مروان به یاد میاره که او هم مدارک میفروخت ولی هرگز، نه گیر افتاد، نه درگیر شد. حالا هرچیزی که او فکر میکرد همیشه  بی خطر انجام داده و مهم نبوده، باعث بدبختی پسرش شده است .

 آیا میتونه برای جبران آن حق‌هایی که ناحق کرده کاری کنه ؟

 شاید خدا هم به پسرش رحم کنه !

مروان: آخه اون هنوز جونه نباید آسیب ببینه. خدا یا تا بحال فکر میکردم آخرش میخوای همه را ببخشی ، پس جای نگرای نیست . ولی .... خدای من .... !

 کیوان 18/2/87

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت٧:٤٩ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

قصه های موش کوچولو

موش کوچولو با پدر و مادر ، عمه وخاله ، دایی و عموهایش در کنار هم زندگی

خوبی داشتند .

همه موش کوچولو را یک بچه زبر و زرنگ ، خوشگل و ناز و دوست داشتنی

میدونستند ، همیشه مامان تا قد و بالای موش کوچولو را میدید می گفت :

آقربونش برم ، دختر خوشگلمو .

مامانی میگفت: ماشااله دختر گلم چقدر دختر خوبیه .

مامان جون میگفت: موش کوچولو چقدر تو خوشگل و مودبی

خلاصه همه از او تعریف میکردند و دوستش داشتند. عمه ، دایی ، عمو ، خاله ،

هر کس که به دیدن موش کوچولو می‌امد براش از اسباب بازی‌های خوشگل

وخوراکی‌های خوشمزه ‌می‌اوردند .

یک روز برایش یه گاو بزرگ که گوشش را که میکشیدی صدا میکرد ، یک روز

یک کیف با برس و آینه می‌آوردند و ...

موش کوچولو هم از همه تشکر میکرد و برای اینکه نشون بده چقدر خوشحال شده

لپشون را ماچ آبدار میکرد. کم کم موش کوچولو بزرگ و بزرگتر میشد و دوست

داشت با بچه های هم سن خودش بازی کند و دوست بشود ، پس مامان هر روز او

را به پارک نزدیک خونه می برد و یک ساعتی بازی میکرد .

موش کوچولو یک روز حالش خوب نبود ، چرا ؟

از راه که رسید به مامانش گفت: برو، من دیگه دوستت ندارم .

بچه‌ها گفتند: موش کوچولو میای با هم بازی کنیم . 

گفت: من اسباب بازیهام را به شما نمیدم . برید برید خونتون من شماها رو دوست

ندارم .

هر چی مامان سوال کرد: موش کوچولو چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده؟

موش کوچولو فقط نق میزد و الکی گریه میکرد .

کم کم بچه ها از او دور شدند و دیگه باهاش بازی نکردند از اون خوششون

نمی‌امد.

گفتند: اه اه موش کوچولو چقدر لوس و بی‌ادب شده ، ما باهاش بازی نمی‌کنیم .

موش کوچولو گفت: شما خودتون لوس و بی ادبین ، من هم با شما بازی نمی‌کنم

، اصلا دوستتون هم ندارم .

بچه ها پسر عمو و دختر عمه ،همه وهمه موش کوچولو را تنها گذاشتند و رفتند

، خودشون باهم بازی کنند .

موش کوچولو گفت : خوب برن ، من یه عالمه اسباب بازی دارم ، خودم با خودم

بازی میکنم ، رفت و اسباب بازی هایش را آورد ، ریخت وسط  اتاق .

خونه چادریش کنار اتاقش بود. عروسک باربی رو گذاشت تو خونه چادری و

آشپزخونه خوشگلش و کنار خونه قرار داد و گفت باربی میای غذای خوشمزه

درست کنیم .

اما باربی از تنهایی بازی کردن خوشش نمی امد گفت: من حوصله ندارم ، چرا بچه

ها نیومدن بازی کنیم ؟

موش کوچولو گفت : اونا لوس وبی ادبن ،من اونا رو دو.ست ندارم .

باربی گفت : من هم از تنها بازی کردن خوشم نمی‌اد و گرفت خوابید.

موش کوچولو رفت پیش مامان : مامان بیا با من بازی کن .

مامان: عزیزدلم ، من کاردارم بذار کارام تموم شه بعد میام بازی کنیم .

موش کوچولو که حوصله اش سر رفته بود خیلی ناراحت شد و شروع کرد داد زدن

و گریه کردن .

مامان گفت : موش کوچولو داری چی کار میکنی ؟ این کارا خیلی بده.

اما موش کوچولو که از تنهایی خسته شده بود و همبازی نداشت همش نق میزد و

فریاد میکشید . اون فکر میکرد مامان هم دوستش نداره که نمیاد با اون بازی کنه .

موش کوچولو خیلی گریه کرد ، با خودش فکر کرد چرا بچه ها نمیان با من بازی

کنند ، همان موقع دایی موش کوچولو از راه رسید ولی موش کوچولو که

میخواست به دایی بفهمونه که خیلی ناراحته جلو رفت و

گفت : برو خونتون چرا اومدی اینجا .

دایی خیلی آروم گفت : کجا برم ، اومدم باتو بازی کنم .

موش کوچولو در حالی که گریه میکرد، گفت : من نمی‌خوام با تو بازی کنم. برو

بیرون .

دایی گفت : خونت را میدی ببرم تو خیابون شب توش بخوابم.

موش کوچولو که دایی را خیلی دوست داشت گفت : باشه ببر و بخواب .

دایی گفت : اما انوقت گربه ها میان و منو می‌خورن.

موش کوچولو کمی فکر کرد و گفت : خوب پس همینجا برو تو خونه‌ام بخواب.

دایی گفت : پس من رفتم بخوابم کسی مزاحم نشه و رفت توی خونه چادری .

موش کوچولو از پنجره خونه به داخل نگاه کرد تا ببینه دایی خوابید یا نه ،

 دایی اونو دید وگفت : اه ، اون کی بود ، پشت پنجره نمی‌گذاره من بخوابم

و سرشو از پنجره بیرون آورد ، موش کوچولو پشت باباش قایم شده بود ،

دایی نگاهی به اطراف اندخت و گفت : خوب کسی نبود و رفت تا دوباره بخوابه،

دوباره موش کوچولو از پنجره سزک کشید تا ببینه دایی خوابیده یا نه ، دایی که

پشت پنجره منتظر بود گفت : اه، دیدمت

و هردو زدند زیر خنده ، موش کوچولو دیگه گریه نمی‌کرد ناراحت هم نبود . اون

فهمیده بود که اگر با هرکسی که میاد با اون بازی کنه مهربون باشه و خوش

رفتاری کنه و او را دوست داشته باشه، می‌تونه دوستای زیاد وخوبی داشته باشه و

با هم با شادی بازی کنند .

دیگه موش کوچولو حسابی خسته شده بود ، شب بخیر گفت و رفت دندوناشو

مسواک کرد و تو تختخوابش خوابید .

 

                              شب بخیر موش کوچولو  

 

       

       

 

         

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت۳:٤۱ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

تو دنیا هر قومی، ملیتی، کشوری برای خودش داستانها و متلهایی داره که هم آموزنده

است و هم ممکنه مشترک باشه ،  بعضی وقتها این متلها به مرور زمان تغییراتی میکنه

تا به روز بشه .

داستان امروز را یا به چینی یا به هندی و یا..... شاید هم شنیده باشی که نقل از مالک

اشتر نخعی کنند .

و اما ....

اتومبیل ویتارا رو تازه ده روزی بود خریده بود، آدم پولداریه، این ماشی رو برای رفتن سر

زمین خرید. 

صبح که میخواست حرکت کنه پسرش گفت که میخوای باهات بیام تنها نباشی ، ولی

نخواسته بود .

آفتاب ظهر  خیلی اذیتش میکرد، لباسش خیس عرق بود . تمام صورتش و قسمتهای

خالی سرش از شدن آفتاب سوخته بود. نمیدونست چقدر دیگه باید راه بره .

یک حمد و سه قل هو والله خواند و از خونه خارج شد . پسرش همیشه فکر میکرد ، اینها

همه خرافاته که روحانی ها ساخته‌اند تا بتوانند به مردم حکومت کنند . اگه حواسش رو

جمع کنه و به هر کس و ناکسی اعتماد نکنه اتفاقی نمی‌افته.

 اتومبیل خیلی نرم و بی‌صدا توی جاده حرکت میکرد . چون صبحانه نخورده بود از نانوایی

سر چهار راه یک سنگک گرم و تازه گرفت تا تو اولین کله پزی صبحانه مفصلی بخوره        

اون وقت صبح هوا خیلی خنک ولی دبچسب بود و بوی نان تازه اشتهای آدم رو باز میکرد

حدود 20 دقیقه ای بود که از شهر خارج شده بود و جلوتر کله پزی اکبر آقا خودنمایی

می‌کرد . یک دست پاچه و بناگوش و زبان و آبگوشت مثل همیشه ، این کار هر هفته

حاجی بود، توی همه این سالهایی که مزرعه را داشت مشتری اکبر آقا بود و دیگه اکبر

آقا میدونست صبح پنجشنبه مشتری ثابتش کیه .

هنوز ساعت 8 نشده بود که اتومبیل وارد جاده خاکی منتهی به مزرعه شد حدود سه

کیلومتر از جاده اصلی که خارج شد، پیرمرد جنازه مردی رو کنار راه افتاده دید .

ترسید و از کنار آن بی اعتنا گذشت، هنوز چند متری دور نشده بود که متوجه حرکت

دست مرد افتاده بر زمین شد به سرعت نگهداشت و به کمکش رفت .

- آقا ، چه مشکلی پیش آمده ؟

مرد در حالی که ناله میکرد گفت: ماشینی که نیم ساعت پیش از آنجا میگذشته به او

زده است.

- خوب ، تکان نخور تا در ماشین را باز کنم.

پیرمرد به سمت ماشین رفت تا در را بازکند .

ناگهان درد شدیدی را در ناحیه گردن احساس کرد و به زمین خرد .

مرد پشت فرمان اتو مبیلش بود ، دور زد تا به سمت جاده برود .

با فریاد پیرمرد ایستاد و شیشه اتومبیل را پایین کشید ، پیرمرد در حالی که به سختی 

سخن میگفت رو به دزد گفت :

- فقط خواهش میکنم هیچ کجا نگو که به چه ترفندی ماشین مرا دزدیدی .

- چرا ؟

- نمیخواهم دیگر کسی برای کمک به مصدومی در هیچ کجا توقف نکند . شاید جان

کسی در خطر باشد و این حکایت اعتماد مردم را نسبت به هم کم میکند .  

آفتاب گرمتر از همیشه بود و با تمام خستگی و تشنگی دیدن مزرعه زیر نور آفتاب از

همیشه لذت بخش تر بود .     

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 قسمت دوم

قبل از اومدن خانوم مریدی ، توی کلاس فاطمه یاداشتی برایم فرستاد که روی آن نوشته بود،

 کیمیا امروز نوبت کیه حساب دوربینها رو برسه .

جواب نوشتم ،

گلنوش و مونا دوربینها رو از کار بیاندازند ، نیلوفر هم توی راهرو کشیک بده .

تیم ما مثل یه ارتش منظم و دقیقه ، هیچکس از دستورات سرپیچی نمیکنه، برای همین از بهترین و موفقترین گروههای مدرسه هستیم .

روژین که متخصص تقلید حرکات و صدای معلمهاست از در وارد شد و مثل خانوم مریدی اول رفت یه نگاهی به تخته انداخت بعد رو به کلاس کرد وگفت :  به به  می‌بینم که امروز اسم کسی روی تخته نیست ، آفرین آفرین من به همه شما افتخار میکنم درست مثل خودش با همان حرکات دست و صورت . بعد سریع رفت و سرجایش نشست ،انگار اصلا خبری نبوده . بچه ها هنوز درحال خنده بودند که خانوم مریدی وارد شد .

نگاهی به تخته انداخت و رو به کلاس کرد، کیفش رو میز گذاشت ، دست درجیب مانتوش کرد و در حالی که سرش رو به بالا و پایین حرکت میداد، لبخند زد و گفت: به به می‌بینم که امروز اسم کسی روی تخته نیست ، آفرین آفرین من به همه شما افتخار می‌کنم . تکالیفتون رو بذارید تا بررسی کنم.

خانوم مریدی بهترین و مهربونترین معلم مدرسه است و همه بچه ها دوستش دارند با همه رفیقه، مثل خواهرمون می‌مونه، خوب ، ما عادت کردیم با همه چی شوخی کنیم و بخندیم ، شما ندیده بگیرید.


 

کلاس خانوم مریدی که تموم شد طبق برنامه نیلوفر و ساناز کلاس رو تخلیه کردند و همه بچه ها رو به حیاط فرستادند ،گلنوش و مونا در هنگام ازدحام بچه‌هایی که خارج میشدند  به طوری که در دوربینها دیده نشوند ، در کلاس مخفی شدند سر و صورت خود را پوشاندند و زیر دوربین 1 صندلی گذاشتند و با خط‌کش جهت آنرا تغییر دادند، با دوربین 2 هم همین کار را کردند و خیلی سریع از کلاس خارج شدند. بار اولی نبود که چنین اتفاقی می‌افتاد و در هیچ کدام از موارد قبلی نیز کسی چیزی ندیده بود .

دقیقا مثل روزی که جشن ولنتاین گرفتیم جاتون خالی چه کردیم . چراغهای رو خاموش کردیم و مثل کلوپهای دی جی همه جا تاریک بود وبعد موبایلها رو در آوردیم و با نور آنها رقص نور درست کردیم ، من که دی‌جی‌ گروهم و امکانات توپ ، کلی رقصیدیم ،ترکوندیم . آنروز نوبت کشیک سپیده بود ، خوب انوم که همیشه سرش تو کتابه ، وقتی به خودش اومد که خانوم مکتبی پشت در کلاس بود و ما از همه جا بی‌خبر دیگه خودتون حدس بزنید چی شد !

خداییش اگه خانوم مریدی میانجی گری نمی‌کرد و پاپیش نمی‌گذاشت ، اخراج از مدرسه رو شاخش بود ولی به خیر گذشت یک هفته اخراج بیشتر نداشتیم تازه بدون درج در پرونده ! این دیگه آخرش بود کلی حال دادن.

ولی جوون شما نمیشه از این تیم یکدست گذشت و بچه مثبت شد، درست یکماه بعد موضوع جشن سرخپوستی ودلستر پیش اومد .

موضوع از این قرار بود که با بچه‌ها قرار گذاشتیم یک دلستر خانواده بیاریم با یک لیوان ساعت نهار و نماز توی کلاس ، دوربینها oof  و یک مراسم خوب سرخپوستی ، صندلی ها رو دور چیدیم و به سبک سرخپوستها روی زمین به صورت یک دایره دور هم نشستیم . یک نفر نقش جادوگر قبیله رو به عهده گرفت ، رئیس دلستر رو توی لیوان ریخت و یک قلپ خورد  بعد لیوان رو به نفر دست راستیش رد کرد و همین طور تا دوباره رسید به رئیس ، لیوان رو پرکرد و داد به جادوگر ، او هم با نگشت محتوی لیوان رو به صورت افراد قبیله پاشید تا خود رئیس .

بعد دستهامون رو به هم دادیم و بالا بردیم و مثل سرخپوستها صدا در آوردیم ودعای سرخپوستی خوندیم ، در همون حال خم می‌شدیم به سمت مرکز دایره روی زمین میخوابیدیم . تقریبا 15 دقیقه بود که ما توحال خودمون بودیم و مفهمیدیم کی زنگ خورد .

با ورود اولین نفر به کلاس سریع خودمون رو جمع کردیم و کلاس رو به وضع اول برگردوندیم ، مانتوهای خاکی و نوچ صورتهایی که هم نوچ و هم سیاه بود و خلاصه آنچه خوبان همه دارند .

این ساعت با خانوم مسیحا کلاس ادبیات داشتیم معلم با حالیه ، وقتی اومد تو و قیافه‌های ما رو دید گفت خیلی شاعرانه شدید ولی این سبک رو اسمش رو چی بذاریم ؟

خودش جواب داد سبک کثیف .

و مارو یکی یکی بدون اینکه جلب توجه کنه فرستاد خدمونو تمیز کنیم و الحق که هیچکی نفهمید جز خواجه شیراز.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٧ساعت۳:٢٥ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

( از کیمیا برای ارسال مطالب تشکر میکنم. )

شیطنت های مدرسه

(قسمت اول)

اول صبح که وارد مدرسه شدم النا و صبا زیر میله بسکتبال ایستاده بودند ، انگار منتظر ورودم بودند ، بادیدن من هردو دست تکان دادند و من را صدا کردند. من هم برایشان دست تکان دادم و همین که خواستم به سمت انها برم ، مونا و ساقی از پشت سر صدام کردند :

-         سلام  دی جی .

-         خجالت بکشید ، یکی میشنوه برام دردسر میشه .

-         کجا با این عجله .

-         النا و صبا زیر میله بسکتبال منتظرند شما نمی آیید.

همان موقع ثنا و روژان شوخی وخنده کنان وارد مدرسه شدند . خلاصه جمع ما جمع میشد و ساعت 7.10 دقیقه بود تا زنگ و مراسم صبحگاه یک ربعی وقت بود که جلسه گروه نخاله ها در محل رسمی گروه انتهای حیاط پشت میله‌ی بسکتبال به ریاست النا رسمیت یافت، اعضای اصلی جلسه رییس النا ، نایب رییس اینجانب کیمیا ، منشی جلسه نوریه و مابقی . جلسه رسمأ آغاز به کار کرد .

النا گفت : کیمیا امروز یه برنامه حسابی برای زنگ تفریح دوم داریم با نیلوفر و ساناز هماهنگ کن .

-         امروز نه آخه من به مامانم قول دادم بچه خوبی باشم . بذار برای یه روز دیگه .

-         خوب کار ماهم مثبته دیگه ، میخوایم یه مشاعره راه بندازیم ، از خانوم قائم مقامی مجوزش رو گرفتم . جون تو .

-         جون خودت ، حتما از همون مجوزا که برای برنامه دلستر گرفته بودی ، یادته ، هنوز داغ دونمره انضباط رو دلمونه.

-         تو که ترسو نبودی .

-         نه ولی امروز مهمه.

رامونا گفت : رپ که مجازه دیگه

نرگس: معین که مشکل نداره ؟

ساقی: هایده که خودیه ، تازه مرحوم هم که هست شاکی نداره.

ساناز که طبق معمول چسب کاغذی رو دستش چسبونده بود و داشت طرحهای عربی روش پیاده میکرد ،سرش رو بلند کرد وگفت : شهره جدید کی داره؟

ثمین اعتراض کرد : اگه کسی دوباره از حافظ و سعدی بیاره من نیستم .

زنگ خورد و جلسه نیمه تمام موند.

× یک زنگ تنفس اعلام شد و ادامه جلسه ساعت تفریخ اول.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٤ساعت٩:٢۳ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

گلادیاتور شجاع

هنوز که هنوز است در اعماق وجودمان می‌ترسیم ، زن و مرد ندارد . سوسک ، موش و ... چه فرقی دارد . ترسی که نمیدانیم از کجا شروع شد و نمیدانیم پایانش کجا است . وقتی سوسکی بی‌آزار و بی‌خبر از همه جا وارد اطاقمان می‌شود برای آنکه جلوی دیگران خود را شجاع نشان بدهیم ، دمپایی برمیداریم و زیر مبل ، زیر میز و خلاصه هرکجا که برود تعقیبش میکنیم ولی با فاصله مشخص ، مبادا زیاد نزدیک شویم که به سمتمان بیاید و مجبور به فرار شویم که آبرویمان خواهد رفت . سوسک هم که خبر ندارد با چه گلادیاتور شجاعی روبرو شده است اگر نه بساط خنده دیگران را فراهم میکرد .

القصه امروز از آن روزهای جاویدان بود و گلادیاتور با آرامش خاطر در مستراح نشسته بود که بوی ناخوشایند سوسک به مشامش رسید ، این بوی نامبارک در این زمان مبارک از چه بود که در جلوی خود زرهپوش سیاه را با چشمان ورقلمبیده دید که رجز میخواند ، که ای کاش هرگز نمی‌دید . به ناگه کنترل از دستش خارج شد و شیر آب را باز کرد که به سوسک حمله کند ، شلنگ از دستش رها شد و در فضا به حرکت در آمد . دیگر سوسک از یادش رفت و فقط فکر بستن آب بود با بستن آب فاجعه تازه‌ای به حقیقت پیوست صورت و لباس خیسش حکایت از شکست سنگین در نبردی نابرابر بود .

گلادیاتور شجاع خسته و زخمی بدون حتی وارد آوردن کوچکتری ضربه‌ای به زرهپوش سیاه یارای خروج از آوردگاه را نیز نداشت .

تنها امید گلادیاتور نبودن اعضای خانواده بود که با استفاده از این فرصت مناسب گلادیاتور ما خارج شد و به حمام رفت و با یکدست لباس  تمیز پیروزمندانه به اطاق نشیمن آمد تا منتظر ورود خانواده شود .

بدانید هرگز کسی از این نبرد جز اخبار پیروزی چیزی نخواهد شنید و هرگز آن سوسک ملعون جرات نخواهد کرد که دوباره چنین جسارتی کند .

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت۳:٤۱ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

   یعنی شما جوون نبودید؟

 

آخرین روز حضور در امتحانات خرداد بود ، سلمان خودش را برای تعطیلات آماده کرده بود، معاون مدرسه از در وارد شد و هنگام عبور از مقابل بچه‌هایی که سرگرم مطالعه و تبادل اطلاعات بودند ، رو به سلمان کرد وگفت: (( آقای یزدان نژاد شما با این آرایش مو نمی توانید در جلسه‌ی امتحان شرکت کنید.))

 سلمان انگار دنیا را روی سرش خراب کردند ، بلند شد و با تندی گفت : خوب ، روز آخره!

آقاب عزیز جواب داد: روز اول وآخر نداره ! حضور در مدرسه با لباس ساده و آرایش مو و ریش ساده است . هروقت هم که باشه مهم نیست و راهش را گرفت و رفت .

درست دو ماه پیش بود که پدرش به او گفته بود ، مواظب دوستانی که انتخاب کردی باش ، داری تغییر میکنی وسلمان خیلی جدی گفته بود ؛ شما اشتباه می کنید، من مشکل نخواهم داشت .  

حالا تغییر کرده بود، درسش ضعیف شده بود و مدام دنبال تقلید از مدل مو و لباس دوستای جدیدش بود ، دیگر حتی به کنکور و دانشگاه فکر نمیکرد.

سلمان گم شده بود ، پدر و مادر هرچه تلاش میکردند او را به خود بیاورند ، نتیجه نداشت . حلا دیگه فقط نام سلمان یزدان نژاد را با خود یدک میکشید . سلمانی که همیشه دنبال رتبه بهتر بود ، خوش تیپ و سنگین لباس می‌پوشید و توی فامیل زبانزد بود ،

حالا دور سرش را تراشیده بود و وسط سرش را مانند تاج خروس بلند کرده بود.

آقای عزیز با خود فکر کرد ؛ خروس از او زیبا‌تر است .

امتحان شروع سده بود وسلمان با اعصاب خرد و نگران ، بیرون سالن راه می رفت .

آقای هویدا دبیر ریاضی به او نزدیک شد و گفت : پسرم وقتی میدانستید قوانین مدرسه به شما اجازه نمیدهد  با هر آرایش چهره به مدرسه بیایید. چرا رعایت نکردید تا  برای خودتان نگرانی ایجاد نکنید؟

سلمان : آقا مگه فقط من این شکلی هستم ؟ شما بروید تو سالن ببینید از من بدتر هم هست.

آقای هویدا : خوب ! پسرم ، آیا شخصیت خانوادگی شما هم با هم یکی است؟

سلمان با خود فکر کرد، چند وقت پیش که فامیل دور هم بودند، عموی او به پدرش کفته بود : دادش خوشابحالت با این پسر درسخون و فهمیده ، آدم نگاهش که میکنه لذت می‌بره از وقار و متانتش . اشک در چشمان سلمان حلقه زد ، هفته آینده همه منزل عمو مهمان بودند، فکر کرد ؛ آنجا با دیدنم به پدر چه خواهند گفت .

از آقای هویدا معذرت خواهی کرد، رفت و موهایش را شست و شانه کرد.

آقای هویدا و آقای عزیز در حال گفتگو بودند که سلمان جلو رفت .

آقای عزیز گفت : آقای هویدا شما حق استادی به گردنم دارید، هر تصمیمی بگیرید به روی چشم  و رو به سلمان کرد وگفت :

به خاطر استاد هویدا امروز برو سر جلسه امتحان  ولی تکرار نشه .

سلمان معذرت خواهی و تشکر کرد و درحال رفتن با خودش گفت : (( یعنی در جوانیش اینکارها را نکرده ؟ ))

 

  

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

پارسیان  و آرین

 

آرمان روی صندلی راحتی توی اطاق مطالعه لم داده بود و به قفسه کتابهاش نگاه میکرد، چند وقتی بود که دستش به قلم نمی‌رفت، قفسه پر بود از کتابهایی که  طی سالیان گذشته با اقتباس از تاریخ ایران نگاشته بود ،درحالی که میل شدیدی به نوشتن در خودش احساس میکرد ولی سست وکرخ شده بود و نمی‌توانست حرکتی کند.

دنیا به دور سرش دوران پیدا کرد و لوستر بالای سرش به تکان خوردن افتاد. احساس عجیبی داشت. قفسه کتاب با هر تکان به سمت او می آمد و به عقب بر میگشت. ناگهان قفسه با صدای طرقی به روی او افتاد .

دختر جوان فریاد می‌زد: آرمان ، آرمان . ..

آرمان آرام ، آرام  ، چشم گشود و به او نگاه کرد .

اینجا کجا بود ؟ آیا خواب میدید ؟  این بانوی زیبا چه کسی بود و او را از کجا می‌شناخت؟

غرق در این افکار بود که دختر دست پیش آورد تا برای بلند شدن به او کمک کند ،

 کمی مردد ماند ، بپذیرد یا نه !

دختر گفت : نترس ، من شخصیت داستان خودت هستم. آتوسا خواهر بردیا، موقع زلزله از کتاب ”پارسیان و من” به بیرون افتادم. ولی وقتی خواستم به جای خود برگردم راه را گم کردم ، صفحه آخر کتاب را  برای  فهرست  ماخذ و مدارک نگاه کردم تا راه را پیدا کنم ، نبود. ناچار پیش خودت آمدم . راستی آنچه که توی کتاب بود با زندگی حقیقی من اختلاف داشت، علتش را جایی از کتاب ننوشته بودی ؟

 آرمان با شما هستم ، حواست کجاست ؟

  ناگهان ،آرمان چشم گشود. بله، روی صندلی اطاق مطالعه به خواب رفته بود . حالا دیگر احساس سستی نداشت و موضوع مورد علاقه‌اش  را پیدا کرده بود .

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت۱:۳٦ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

داستانهای معاون عزیز

علت تاخیر ورود شما چیه ؟( 2 )

 

طبق معمول آقای عزیز ساعت 6 در آپارتمان خود را بست و از پله ها سرازیر شد .  صبح خوبی بود . با خوشحالی پشت در خروجی ساختمان متوقف شد و کلید را در قفل چرخاند ، آخه هرشب در ساختمان را قفل می کردند .

کلید با صدای تلقی چرخید و قفل باز نشد ! دوباره کلید را چرخاند ولی در باز نشد . برای چندمین  بار ، اما باز هم اتفاقی نیفتاد . به ساعتش نگاه کرد ۶.١٢ دقیقه ، هنوز وقت داشت ، به فکرش رسید چفتهای بالا و پایین در را بکشه و در را از دو لنگه باز کنه ، فکر خوبی بود ، دست برد تا چفت بالایی را بگیره ، در بین راه دستش از حرکت ایستاد . چفت پیچ و مهره شده بود و قابل باز شدن نبود. حالا نیاز به آچار داشت ، جعبه ابزار پشت صندوق عقب ماشین بود و ماشین درست روبرویش، پشت در ، توی خیابون بود. آن موقع صبح در آپارتمان چه کسی رو بزنه .

ساعت 6.40 دقیقه شد، دختر همسایه که باید مدرسه میرفت ، از راه رسید. 

دختر  : سلام

آقای عزیز: سلام دخترم بابات بیداره؟

دختر : بله

 آقای عزیز: برو بگو دوتا آچار فرانسه بیاره ،

ساعت 7.05 دقیقه در باز شد و هر دو به خیابان رفتند . از منزل تا مدرسه 40دقیقه راه بود  و ساعت 7.30 دقیقه زنگ مدرسه زده میشد ، با همکارش تماس گرفت ، آقای یزدان پناه شما زنگ را بزن تا من برسم ، از آن طرف خط جواب آمد: من ! من که تازه از خواب بیدار شدم . مگه تو کجایی؟

 شما بودید چه کار میکردید ؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٢ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

روباه خسته از حمله سگهای مزرعه سیب در شب  قبل که باعث شده بود گوش چپ و دمش را از دست بدهد  به سمت جنگل سبز میدوید. کلاغ زاغی که او را دراین وضعیت دید سریع پر کشید و به جنگل که رسید شروع به فریاد زدن کرد ، گرگ که در نزدیکی ورودی جنگل بود پرسید : چه خبره داد میزنی . کلاغ ماجرای قیافه روباه را تعریف کرد و رفت گرگ که به عادت همیشه انتظار روباه رو میکشید با دیدن او که دست خالی و زخمی برگشته بود از پشت درخت بیرون اومد و با تمسخر گفت : میبینم که  لقمه شب قبل کمی بزرگ بوده و باعث زحمتت شده  . انگار دم و گوش، بریده شدی .

روباه که نمیخواست از رقیب دیرینه عقب بیافته ، کمی فکر کرد و ژستی گرفت و با اعتماد به نفس مثال زدنی راهش رو گرفت که بره ولی در حال رفتن برگشت روبروی گرگ ایستاد و گفت : واقعا که من تابحال فکر میکردم بهترین دوست من باهوش و آگاهه تو از مدلهای روز دنیا خبر نداری . این آخرین مدل آرایش دم و گوش توی جنگل کاجه -میدونی . به غیر از زیبایی مزیتهای دیگری هم داره . اولا هیچ سگی نمیتونه دمت رو بگیره وگیرت بیاندازه- دوما "  نمیتونه گوش تو رو بگیره و زمینت بزنه  . گرگ  به حرفهای روباه گوش میداد ولی باور نمیکرد . روباه متوجه ناباوری گرگ شد .گفت خوب اگه باور نداری فرداصبح بیا تا باهم به جنگل کاج  بریم و از نزدیک ببین که همه حیوانات گوش ودم خود را به این شکل آرایش کردند .

گرگ تمام شب رو زیر نور ماه نشسته بود و به آسمون نگاه میکرد و با خود فکرد میکرد اگر فردا به جنگل کاج بروند و همه ببینند که او از مدل روز جنگل بی خبر بوده به او امل و عقب افتاده میگن و مسخرش میکنند . تا صبح خوابش نبرد . راه افتاد تا خودش رو خسته کنه  بلکه خوابش بره . رفت و رفت تا ناگهان خود را در مزرعه سیب دید . از صدای سگها به خودش اومد  ولی  دیگه دیر شده بود به خودش لعنت فرستاد که چرا زودتر از این به حرف روباه گوش نکرد و دم و گوشش را مدل روز نکرده بود تا در این لحظه بتونه از اون استفاده کنه . گرگ خسته و درمانده  میدوید و سگها هر لحظه به او نزدیک و نزدیکتر میشدند . گرگ با خودش فکر کرد که اگه به سمت جنگل برود از صدای سگها حیوانات جنگل متوجه ماجرا میشوند پس به سمت دشت گریخت و در این فاصله سگها به او حمله کردند و دم و گوش او را کندند گرگ به هر زحمتی بود از چنگ سگها فرار کرد و به جنگل رسید. هوا کم کم روشن میشد که گرگ وارد جنگل شد روباه که برای شکار بیرون آمده بود با دیدن گرگ در این حال و روز به او تبریک گفت : میبینم که به حرفم گوش کردی و از الگوی جدید پیروی کردی . حلا بیا تلاش کنیم همه حیوانات را با این زندگی جدید و مدرن آشنا کنیم تا دیگر تنها نباشیم .  

                                       کیوان (حمیدرضا کاظمی)  12/11/87

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت۱٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 

روباه خسته از حمله سگهای مزرعه سیب در شب  قبل که باعث شده بود گوش چپ و دمش را از دست بدهد  به سمت جنگل سبز می آمد . کلاغ زاغی که او را دراین وضعیت دید سریع پر کشید و به جنگل که رسبد فریاد زد ، گرگ که در نزدیکی ورودی جنگل بود پرسید : چه خبره داد میزنی . کلاغ ماجرای قیافه روباه را تعریف کرد و رفت .گرگ که به عادت همیشه انتظار روباه رو میکشید با دیدن او که دست خالی و زخمی برگشته بود از پشت درخت بیرون اومد و با تمسخر گفت : میبینم که  لقمه شب قبل کمی بزرگ بوده و باعث زحمتت شده  . انگار دم و گوش بریده شدی .

روباه که نمیخواست از رقیب دیرینه عقب بیافته کمی فکر کرد و ژستی گرفت و با اعتماد به نفس مثال زدنی راهش رو گرفت که بره ولی در حال رفتن برگشت روبروی گرگ ایستاد و گفت : واقعا که من تابحال فکر میکردم بهترین دوست من باهوش و آگاهه تو از مدلهای روز دنیا خبر نداری . این آخرین مدل آرایش دم و گوش توی جنگل کاجه -میدونی . به غیر از زیبایی مزیتهای دیگری هم داره . اولا هیچ سگی نمیتونه دمت رو بگیره وگیرت بیاندازه- دوما "  نمیتونه گوش تو رو بگیره و زمینت بزنه  . گرگ  به حرفهای روباه گوش میداد ولی باور نمیکرد . روباه متوجه ناباوری گرگ شد .گفت خوب اگه باور نداری فرداصبح بیا تا باهم به جنگل کاج  بریم و از نزدیک ببین که همه حیوانات گوش ودم خود را به این شکل آرایش کردند .

گرگ تمام شب رو زیر نور ماه نشسته بود و به آسمون نگاه میکرد و با خود فکرد میکرد اگر فردا به جنگل کاج بروند و همه ببینند که او از مدل روز جنگل بی خبر بوده به او امل و عقب افتاده میگن و مسخرش میکنند . تا صبح خوابش نبرد . راه افتاد تا خودش رو خسته کنه  بلکه خوابش بره . رفت و رفت تا ناگهان خود را در مزرعه سیب دید . از صدای سگها به خودش اومد  ولی  دیگه دیر شده بود به خودش لعنت فرستاد که چرا زودتر از این به حرف روباه گوش نکرد و دم و گوشش را مدل روز نکرده بود تا در این لحظه بتونه از اون استفاده کنه . گرگ خسته و درمانده  میدوید و سگها هر لحظه به او نزدیک و نزدیکتر میشدند . گرگ با خودش فکر کرد که اگه به سمت جنگل برود از صدای سگها حیوانات جنگل متوجه ماجرا میشوند پس به سمت دشت گریخت و در این فاصله سگها به او حمله کردند و دم و گوش او را کندند گرگ به هر زحمتی بود از چنگ سگها فرار کرد و به جنگل رسید. هوا کم کم روشن میشد که گرگ وارد جنگل شد روباه که برای شکار بیرون آمده بود با دیدن گرگ در این حال و روز به او تبریک گفت : میبینم که به حرفم گوش کردی و از الگوی جدید پیروی کردی . حلا بیا تلاش کنیم همه حیوانات را با این زندگی جدید و مدرن آشنا کنیم تا دیگر تنها نباشیم .  

                                       کیوان (حمیدرضا کاظمی)  12/11/87

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٤ساعت٤:٤٩ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

روزی پیرمردی که از خر ناتوان و پیرش خسته شده بود تصمیم گرفت ، خر را از بین ببرد  چون دوست نداشت که توسط حیوانات  درنده خورده شود و یا از گرسنگی بمیرد صبح زود قبل از طلوع آفتاب به صحرا رفت و گودالی بزرگ کند سپس قبل از انکه همسایه‌ها بفهمند و مانع کارش شوند خر را به صحرا برد . خر بیچاره که تمام عمر خود را به پیرمرد خدمت کرده بود به گمان آنکه امروز هم باید برای کار به صحرا برود به راه افتاد وقتی به نزدیک گودال رسیدند ،پیرمرد خر را به سمت گودال هول داد ،خر از ترس سقوط در گودال بزرگ شروع به سر صدا و التماس کرد اما وقتی اسرار پیرمرد را دید فقط به او نگاه کرد و با ناامیدی اجازه داد تا پیرمرد او را در گودال انداخت و شروع کرد روی خر خاک ریختن تازه خر متوجه شد که چه برسرش می‌آید باز شروع کرد به التماس و فریاد کردن ولی خاک روی بدنش میریخت و تا روی سمش رسیده بود دیگر جای التماس نبود یا باید تسلیم مرگ ناخواسته می‌شد و یا برای نجات کاری میکرد خر با خود فکر کرد من باید زنده بمانم ، زندگیم را دوست دارم . اول نباید اجازه بدهم خاک بر پشتم بماند و بعد نباید ثابت بایستم که پاهایم در خاک اسیر شود با این فکر شروع به تکاندن خاک پشتش کرد و پاهایش را حرکت داد و همانطور خاک زیر پایش را سفت کرد تا شاید فکر بهتری به ذهنش برسد. 

در همان حال پیرمرد بی‌وقفه در گودال خاک می‌ریخت و گودال را پر میکرد ، یکساعت از کار پیرمرد میگذشت که تقریبا گودال پر شده بود ، خر توانست از آن خارج  شود و با تمام سرعت از محل گریخت .  

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢ساعت۸:٠٥ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

سلام

خوشحالم که دوباره توانستم پیش شما بیام و از مصاحبت شما لذت ببرم

از این که در این مدت تنهایم نگذاشتید و به من سرزدید واقعاً ممنونم

امیدوارم سال نو را خوب شروع کرده وبه بهترین شکل به پیش  ببرید


بنگر ز صبا دامن گل چاک شده                      بلبل ز جمال گل طربناک شده

در سایه گل نشین که بسیار این گل                درخاک فرو ریزد و با خاک شده

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٩ساعت٤:۱۸ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 

نامه اعمال

مروان پشت میز نشسته بود و از پنجره اطاق کارش در طبقه 17 برجی که سال پیش در زعفرانیه ساخته بود به سطح شهر نگاه می‌کرد، شهری که 32 سال پیش از یکی از محله‌هاش با خفت بیرونش کرده بودن ، حالا او بود که به حقارت به شهر و به مردمش نگاه می‌کرد. طی این سالها با قدم گذاشتن بر پشت همین مردم تونسته بود، این ثروت را جمع کنه .         

اصلان صداش رو بالابرد : آهای، عزیز دردونه آقا معلم ، نرفتی دفتر ارادتمندیت رو اعلام کنی . شاید هنوز خبر تازه گیرت نیومده. شایدم ، دیگه مهره سوخته به حساب میای و باطل شدی .

خون تو چهره مروان میدوید ،  می‌خواست خرخره اصلان رو بجوه . با خودش فکر می‌کرد ،اگر بابام پولدار بود ، دیگه کسی متلک بارم نمی‌کرد.

روز گذشته جعفر پیشنهادی بهش کرده بود که  چون شرافتمندانه نبود .خیلی محکم رد کرده بود ولی حالا که بهش فکر می‌کرد، میدید بهتر دوباره با جعفر راجعبش صحبت کنه . آخه هرچه باشه میتونه با موقعیتی که بدست میاره پوزه اصلان رو به خاک بماله و پول خوبی هم توشه.

جعفر گفت: خیلی خوبه ، پس سر عقل اومدی . ببین ما می‌تونیم  با فروش سوالات امتحانی پول خوبی در بیاریم و تابستون خوش یگذرونیم درضمن خودمون هم  تجدید نیاریم .

این اولین باری بود که مروان خطا می‌کرد. با خودش گفت: اگه از این جون سالم به در ببرم دیگه خطا نمی کنم ، فقط میخوام  پوز  اصلان زده بشه.

این شد که چند سال بعد از دانشگاه زمانی که شرکت زده بود، با آموزش و پرورش قرارداد بست و هنرجویان هنرستانها را به عنوان کارآموز می‌گرفت و  از موجه کردن  غیبتهاشون کاسبی میکرد و.....

تا اینکه رو آورد به ساخت و ساز  حالا دیگه این پولا  اونو راضی نمی‌کرد مبالغ بالاتری میخواست .

تلفن زنگ زد . مروان گوشی را برداشت و منشی گفت :  از کلانتری تماس گرفته اند با شما کار دارند .

مروان : وصل کنید . چه اتفاقی افتاده آیا باز هم همسایه‌ای از کارگرها شکایت کرده است؟

افسر کشیک گفت: سروان احمدی هستم ، از دایره جنایی ، نگران نباشید پسر شما زمین خورده توی بیمارستان بستری است محبت کنید سریع خودتون رو  برسونید.

بیمارستان ! زمین خوردگی ! دایره جنایی ! نفهمید چگونه به بیمارستان رسید . وقتی به اطلاعات گفت که پسرش تو این بیمارستان بستری شده است . سروان احمدی جلو آمد و گفت : جای نگرانی نیست خوشبختانه خطر رفع شده است . ضارب هم دستگیر شد.

ضارب ، دستگیر شد . پسر من زمین خورده ، ضارب دستگیر شد . شما چی دارید میگید؟

پسر شما در حین فروش مدارک تحصیلی جعلی با خریدار درگیر میشه و خریدار که از سابقه‌دارای منطقه است اونو با چاقو میزنه و در میره . ما ضارب رو گرفتیم . پسر شما برای درمان و تحقیقات به بیمارستان نیروی انتظامی انتقال پیدا میکنه .        

مروان به یاد میاره که او هم مدارک میفروخت ولی هرگز، نه گیر افتاد، نه درگیر شد. حالا هرچیزی که او فکر میکرد همیشه بی خطر انجام داده و مهم نبوده باعث بدبختی  پسرش  شده است .

 آیا میتونه برای جبران آن حق‌هایی که ناحق کرده کاری کنه ؟

 شاید خدا هم به پسرش رحم کنه !

مروان : آخه اون هنوز جوونه نباید آسیب ببینه. خدا یا تا بحال فکر میکردم آخرش میخوای همه را ببخشی ، پس جای نگرای نیست .ولی ...خدای من .. !

 کیوان 18/2/87

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت۳:٠۸ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

شاید خیلی از داستانها تکراری شده باشه

ولی هنوز هم همان مشکلات در جامعه هست

چرا مشکلات و اشتباهات تکراری ما را به خودمان نمی آورد ؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ساعت٦:٤٤ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

داستانهای آقای عزیز   از کیوان 

خواهشمندم جهت استفاده از مطالب  ذکر منبع و نویسنده فراموش نشود


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت٥:۳٦ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

قسمت سوم              از  صمد بهرنگی


ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت٥:٢٩ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 ****

گلچین روزگار!

یکی از علاقه مندان شیوانا نزد او آمد و از او در امر ازدواج دخترش مشورت خواست. او گفت:" دختری دارم در کمال وجاهت و زیبایی که حسن و کمال و حجب و حیای او شهره است. پسر برادرم شخصی است لاابالی که در نوشیدن مسکرات و مشروبات الکلی افراط می کند. برادرم پیشنهاد کرده است تا دخترم را به او بدهم تا مگر پسرش بعد از ازدواج سرش به سنگ بخورد و سربراه شود و به سامان برسد. اما چیزی ته دلم به اینکار راضی نیست. بگوئید چه کنم!؟"

شیوانا به گوشه باغچه اشاره کرد و گفت:" چند ماه پیش در اینجا بوته های کدو کاشتیم. بعضی از بوته ها زودتر سرزدند و در نتیجه رشد کردند و روی بوته های مجاور خود سایه انداختند. به مرور زمان بوته هایی که دیرتر سرزدند و کمتر رشد کردند به خاطر ندیدن نور خورشید ضعیف شدند و همانگونه که می بینی در حال از بین رفتن اند. این بوته های ضعیف خودبه خود به خاطر جبر طبیعت و قانون کاینات از بین خواهند رفت و بوته های قدرتمند همچنان به رشد خود ادامه خواهند داد. "

در این هنگام شیوانا ساکت شد و هیچ نگفت. پدر دختر هاج و واج پرسید:" اما این به ازدواج دختر من چه ربطی دارد؟"

شیوانا لبخندی زد و دست مرد را  گرفت و او را به کنار رودخانه برد. در چند متری ساحل رودخانه شن و ماسه ها را کنار زد و تخم های لاک پشت را نشان داد و گفت:" دیر یا زود بچه لاک پشت ها از این تخم ها بیرون خواهند آمد و خودشان را باید کشان کشان به آب رودخانه برسانند. اگر دیر دنیا بیایند و یا آنقدر ضعیف باشند که نتوانند خود را به موقع به آب برسانند. از گرسنگی و ضعف تلف خواهند شد یا خوراک پرندگان وحیوانات دیگر می شوند.

پدر دختر دوباره مات و مبهوت به شیوانا گفت:" اینها چه ربطی به ازدواج دختر من دارد؟"

شیوانا پاسخ داد:" اگر دختر تو واقعا شخصی کامل و زیبا و سالم است و مشکلی ندارد ، پس این توانایی را دارد که نسلی پاکیزه و قوی و سالم را بوجود آورد و زندگی خوش و راحتی داشته باشد. آن پسر حتی اگر بچه برادر تو هم باشد ، مسیر زندگی اشتباهی را برای خودش انتخاب کرده است. او اگر دیر بجنبد به ناچار دست روزگار مثل آن بوته ضعیف کدو و یا تخم های ضعیف لاک پشت ، سرنوشتی دیگر را برای او رقم خواهد زد. توحق نداری به خاطر بوته ها و لاک پشت های ضعیف ، بوته ها و لاک پشت های سالم و قوی را در زندگی دچار مشکل کنی. دخترت را به شخصی مانند خودش بده و بگذار چرخ کاینات خودش نسل قدرتمند آینده را گلچین کند."

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت٤:٠٢ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

دو
سالها می گذشت و دختر پادشاه هر روز و هر سال خودپسندتر از پیش می شد، محل سگ به کسی نمی گذاشت. چنان که وقتی هفده هیجده ساله شد، امر کرد که هیچکس حق ندارد به او نگاه کند و بدن پاک او را با نگاهش کثیف کند. اگر کسی از کلفتها و نوکرها اشتباهی نگاهی به او می کرد حسابی شلاق می خورد و اگر لب از لب باز می کرد و حرفی می گفت، زنده زنده می انداختندش جلو گرگهای گرسنه که دختر پادشاه برای تفریح خودش توی باغ نگهشان می داشت. پادشاه دخترش را به خاطر همین کارهایش خیلی دوست داشت. همیشه به دخترش می گفت: دخترم، تو داری از خود من تقلید می کنی. ازت خوشم می آید.
دختر پادشاه چنان شده بود که همیشه تنها توی باغ گردش می کرد و با کسی حرف نمی زد. می گفت که کسی لیاقت حرف زدن با مرا ندارد. دو تا استخر بزرگ هم وسط باغ درست کرده بودند که همیشه یکی پر شیر تازه بود و دیگری پر گلاب و عطر گل سرخ و یاسمن و اینها. دو تا کلفت جوان وظیفه داشتند سر ساعت معینی سرشان را پایین بیندازند و همانطور تا لب استخر بیایند تا دختر از استخر شیر بیرون بیاید و توی استخر گلاب برود و بیرون بیاید و خود را در حوله بپیچد. کلفتها حق نداشتند دست به بدن او بزنند. اگر حتی نوک انگشت کسی به پوست و موی او می خورد، همان روز دست جلادها سپرده می شد که انگشتش یا دستش بریده شود.
دختر پادشاه اینقدر دیگران را از خود دور می کرد که تنهای تنها می ماند و نمی دانست چگونه وقت بگذراند. از پروانه گرفتن و گل چیدن و شستشوی توی شیر و گلاب و اسباب بازی و خوردن و نوشیدن و تماشای گرگها هم سیر شده بود. ناچار بیشتر وقتها می خوابید. همیشه هم قوچ علی را خواب می دید. قوچ علی می آمد با دختر پادشاه بازی کند. دختر اولش خوشحال می شد. ناگهان یادش می آمد که دختر پادشاه است و با دیگران خیلی فرق دارد. آنوقت یادش می آمد که دختر پادشاه است و با دیگران خیلی فرق دارد. آنوقت قیافه می گرفت و قوچ علی را از خود دور می کرد. اما قوچ علی ول نمی کرد. می خواست دست او را بگیرد. دختر زور می زد که دستش را بدزدد. اما آخرش وا می داد و قوچ علی می توانست دست او را بگیرد و دوتایی شروع می کردند به بازی و جست و خیز و پروانه گرفتن. وسط بازی قوچ علی می گفت: شاهزاده خانم. من عاشق شما هستم. خواهش می کنم وقتی من هم مثل تو بزرگ شدم، زن من بشوید.
در اینجا باز دختر پادشاه یادش می آمد که دختر پادشاه است و قوچ علی را سیلی می زد و داد و بیداد می کرد. قوچ علی را می سپرد دست جلادها و ناگهان به صدای فریاد خودش از خواب می پرید...
همیشه این خواب را می دید. نمی توانست همبازی دیگری را خواب ببیند. تازه قوچ علی را هم با همان سن و سال و سر و وضع کودکی خواب می دید.
دختر پادشاه خواستگار هم داشت. چند شاهزاده از مملکتهای دور به خواستگاریش آمده بودند، اما او ندیده ردشان کرده بود که من غیر از خودم کسی را دوست ندارم.

سه
روزی دختر پادشاه توی استخر شستشو می کرد. کبوتری آمد نشست روی درخت انار لب استخر و گفت: ای دختر زیبا، تو چه بدن قشنگی داری! من عاشق تو شدم. خواهش می کنم از توی شیر بیا بیرون تا خوب تماشایت کنم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت۳:٥۳ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()

 

داستانهای معاون عزیز

علت تاخیر ورود شما چیه؟

قلی دانش آموز سال دوم  است و تا انجا که یادش می آید هیچ سالی بدون تاخیر ورود به مدرسه نرفته است . بچه‌ای خجالتی ،کم حرف و تودار است . از دعوا و داد و فریاد میترسد.

 

قلی دیگر از اینکه صبح ها با قیافه اخموی معاون مدرسه روبرو بشه، خسته شده بود.

مگر میشد علت تاخیر ورود هر روز خود را توضیح بده .

برای آنکه پدر و مادرش متوجه نشن که بعلت خوابهای وحشتناک شبانه در جای خود ادرار میکنه، صبح اول وقت مجبور بود، ملحفه و لباس خود را بشوره. حمام بره و ... خوب ! آیا میتوانه با این همه کار به موقع هم در مدرسه حاضربشه .

چه کسی باور میکنه ! علت تاخیر هر روز  قلی چنین دلیل خجالت آوری باشه؟

تازه ! باعث آن هم خود معاون مدرسه است که هرشب به خواب قلی میآد ، با خشونت می گه ؛

معاون : پسر چند بار بگم تا دیر وقت نشین پای کامپیوتر بازی کن و یا ماهواره نگاه کن .

خوب ، مردانه بگید؛ شما باشید جایتان را خیس نمی کنید .

یک روز صبح قلی که به مدرسه آمد ، معاون هنوز نیامده بود . مراسم صبحگاه که تموم شد . آقای عزیز معاون مدرسه از در وارد شد . قلی که یک سال به دنبال چنین فرصتی بود تا بگه که آقا دیدی شما هم آره !  جلو رفت و گفت : آقا اجازه ! شما هم ؟

به نظر شما علت دیر آمدن آقای معاون چی بود؟

..................................

کیوان 22/2/86

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط کاظمی | نظرات ()